راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

دو قلوی به هم چسبیده
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: سرگذشت ،تاریخچه ایریسا ،کارکنان ،منابع انسانی

آنچه را در این مقاله مینویسم ادامه همان مقاله "تاریخ نه مذکر" بدانید. که بیان میدارد سازندگان ایریسا تنها مردان نیستند بلکه زنان نیز نقش خود را بر آن زده اند. و تآکید میکنم که سازندگان و نه بنیانگذاران. چرا که هیچ زنی در تاسیس شرکت ایریسا تصمیم گیر نبوده است. و در تشکیل شرکت ایریسا دخالتی نداشته است. اگر مدعایی وجود دارد خوشحال میشوم که حرف خود را پس بگیرم و واقعیت را در تاریخ ایریسا ثبت کنم . و اینک ادامه داستان .....


 
بن ماه رمضان
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: سرگذشت ،تاریخچه ایریسا ،امتیازات کار در ایریسا

کمتر از 10 روز تا ماه رمضان باقیمانده است. ماهی که مبارک اش خوانده اند. معمولآ و در سال های گذشته با فرا رسیدن این ماه خدا، سازمان های دولتی و خصوصی کمک هزینه ای تحت عنوان بن ماه رمضان به کارکنان خود اختصاص میدهند. شرکت ایریسا هم .....


 
تاریخ نه مذکر
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: سرگذشت ،تاریخچه ایریسا ،کارکنان ،منابع انسانی

تا کنون آنچه نوشته ام از مردان ایریسا بوده است و شاید شما را به تردید دچار سازد که مگر زنان را در تشکیل ایریسا نقشی نیست. و اگر نقشی هست این نقش از کجا و کی شروع شده است. پس اگر به تاریخ و نقش زنان در ایریسا علاقه دارید ادامه مطلب را بخوانید....


 
سرگذشت تشکیل شرکت ایریسا –(سلیمی و سلیمی) - قسمت یازدهم
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: سرگذشت ،تاریخچه ایریسا ،کارکنان

در نوشتن مردد شده ام. اما وقتی به پشت سر نگاه میکنم و میبینم که هنوز خیلی از حرف ها زده نشده اند، حیفم میآید که ننویسم. میدانم اگر من این کار را نکنم در دیگران این اراده وجود ندارد. نوشتن اراده میخواهد. پشتکار میخواهد. شجاعت میخواهد. صبر و حوصله میخواهد و باید وقت گذاشت و نوشت. برای نوشتن باید هزینه کرد و ریسک کرد و تاکنون این ریسک و هزینه را کرده ام . پس باید تمامش کنم. خود بزرگ بینی نکنم. من خود را یک گزارشگر میدانم نه یک نویسنده.


 
چرا بنویسم؟
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

قبل از آنکه مطلبی بنویسم نامه ای را که یکی از کارکنان با نام مستعار آقای زندگانی برایم ایمیل کرده و ظاهرآ یا از اهالی برره است یا از آن دیار گذر کرده و یا شبها از سیمای شبکه اصفهان سریال "شب های برره" را به تماشا نشسته است با اندکی تلخیص درج میکنم. نکاتی در آن هست.

 

]]] می نویسم امید که مطلب مرا خوش آید و آن را در وبلاگت بچاپی (وگرنه من افسره وشم و دیگه هیچ از خودم در نکنم)

-          یکی از راه های شناخت ایریسا شناخت روحیه پرسنل است. برای همین می نویسم

-          فرهنگ ما اجازه نمیدهد با مدیرانمان صمیمانه برخورد کنیم بهمین جهت اینجامیگویم من ارباب شیرانی و نجف آبادی را بسیاربسیار بسیار دوست دارم و دعایم این است که خداوند نیز آنان را بیش از من دوست داشته باشد

-          عشق ایران دارم و چون ایریسا محل خدمت من است زمانیکه به عشق مملکت میخواهم کار کنم کارم را در ایریسا با عشق و علاقه و نهایت توانم انجام میدهم

-          بدیهی است انتظارم این است که مدیرانم (وهمه ما) برای رشد و پیشرفت شرکت برنامه داشته باشند و روح را از بالا بدمند!

-          فیتر دراگور اینکه گفته بید درست گفته بید " از بالا باید دمید"  ولی به نظر من مدیریت در اصل باید روح را از پائین بگیرد و یکجا جمع کند ؛ آشغالهایش را دور بریزد و بعد از بالا یهویی بدمد. بنابر این اگر ما از پائین ندمیم ؛ مدیریت به تنهایی نمیتواند از بالا بدمد

-          به نظر من شرکتهای بزرگ دنیا هم بیش از آنکه ایده آفرین باشند و خودشان به کارکنانشان بگویند چه بساز و کی بساز و چکار کن ؛ ایده ها و محصولات را می بینند و انتخاب میکنند و می خرند. بنابر این باز عقل جمعی  و تلاشهای پائین دست محرک اصلی است و شم مدیریت در واقع دیدن و انتخاب و رشد و پرورش دادن و خریدن این ایده هاست (این راهم فیتر دراگور بررره ای در گوش من گفته بید . )

-          این را میدانم کار کردن در ایران بسیار سخت است و مدیریت سالم و قرارداد بستن در این مملکت بدون خشکه حساب کردن بسیار دشوار. خوشحالم که ایریسا یکی از معدود شرکتهایی است که تنها بواسطه تخصص اش و توان و تجربه اش کار میگیرد و این یعنی نون حلال . [[[

 

برای چه بنویسم؟ برای که بنویسم؟ برای همکارانی که کمتر از یک سوم آنها  به من سر میزنند. برای کارکنانی که اگر هم سر میزنند هیچ نمی گویند؟ نه خوب و نه بد. نه تآیید و نه تکذیب. حتی آنان که نامشان به نیکی بردم و هیچ وقعی ننهادند.

برای دوستانی که از آمریکا و انگلستان و کانادا بطور مرتب به من سر میزنند و آنها هم هیچ نمی گویند. اگر کارکنان ترس دارند آنان را که نباید ترس و واهمه ای باشد.

هنوز تصمیمی نگرفته ام. قبلآ گفته بودم اگر استقبالی از وبلاگ نشود آن را تعطیل میکنم. شاید هم این کار را کردم.

روحت شاد و جاودان مهدی اخوان ثالث که مینالیدی:

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که میبینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

 

به راستی از تعطیل شدن وبلاگ چه کسانی خوشحال میشوند؟   و آیا باید تعطیل شود؟