راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

راه حسین(ع)
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: سرگذشت ،تصاویر ،مناسبت ها

این مقاله باید در روزی منتشر شود که برابر شده است با روز عاشورا. و روز عاشورا یعنی دهمین روز از ماه محرم. و این روزی است که در سال 61 هجری قمری شریف ترین مرد روی زمین به دست بد کارترین نامردان روزگار با لب تشنه و در نهایت مظلومیت نه به تنهائی بلکه با بهترین فرزندان و خانواده و دوستان و آشنایان که بهترین یاران او بودند در صحرائی سوزان و با لب تشنه به شهادت رسیدند......


 
صندوق پیشنهادهای مدرن
ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: کارکنان ،سرگذشت ،تصاویر

نوشته بودم که برای روز شنبه یک پست فوق العاده خواهم داشت. خوشحالم که توانستم به قول خود عمل کنم و حالا که شما مراجعه کرده اید با یک مطلب جدید روبرو هستید. نمی دانم عنوان را چطور خواندید و برداشت شما چه بود. منظور من صندوق مدرن برای پیشنهادهاست و نه صندوقی برای پیشنهادهای مدرن. پیشنهاد همان پیشنهاد است ولی صندوقش مدرن و امروزی شده است. ادامه مطلب موضوع را روشن تر خواهد کرد.............


 
با نظریات چه باید کرد؟
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: نامه ها ،کارکنان

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

در اوان کار فکر نمیکردم که مدیریت نظریات کار ساز شود یا بهتر است بگویم که مشکل ساز شود. ولی کم کم دارد میشود. مدتی تبلیغ کردم که نظر بدهید و دوستان و همکاران از همه تیپی استقبال کردند و تعداد نظریات رو به فزونی گذاشت و کم کم میبینم که وبلاگ به محل منازعه برخی تبدیل شده است. اما قبل از اینکه من ادامه بدهم ، نامه ای را از یک خانم محترم که همکارمان در بخش اتوماسیون است با هم بخوانیم.....


 
این قافله عمر
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: سرگذشت ،قند خورده ها ،کارکنان ،هیئت مدیره

این قافله عمر عجب میگذرد – دریاب دمی که با طرب میگذرد

وقتی که یک پست را درج می کنم ، خوشحالم که تا ده روز راحتم و فرصت کافی دارم که مطلب بعدی را بنویسم. اما نمی نویسم و به ناگاه می بینم که ده روز تمام شد و من هنوز کاری نکرده ام. از جمله همین پست را آنقدر سهل انگاری کردم تا به صبح روز جمعه پنجم آذر ماه رسیدم و حالا که دارم مینویسم صبح خیلی زود است و امروز هم سرم خیلی شلوغ است و شاید تا آخرین لحظات روز موفق نشوم پستم را درج کنم و از همه مهمتر دوستان منتظرند و امروز سر میزنند تا پست مرا بخوانند. و من هم آدمی که به قول و قرارم پایبندم. و در اینجا به فکرم میرسد که همین مقدمه را درج کنم و درج ادامه مطلب را بگذارم برای پایان امروز. پس ادامه مطلب حتمآ در صبح روز شنبه آماده است که بخوانید....