راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

سرگذشت تشکیل شرکت ایریسا – قسمت دوم
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: سرگذشت ،تاریخچه ایریسا

سال های 1368 و 1369 اوج استخدام نیرو در مجتمع فولاد مبارکه است. مجتمع هنوز به بهره برداری نرسیده و مشغول ساخت و تکمیل آن هستند. هر روز نیروهای جدیدی استخدام میشوند. تعداد زیادی از آنها نیاز به آموزش داخلی دارند. اما تعداد زیادی هم باید در خارج از کشور آموزش ببینند. در این هنگام  آقای سعید سرابی مدیر نیروی انسانی و آموزش است.  و هرکس را که در نهایت تآیید کند به خارج از کشور اعزام میشود. بازار گرم گرم است.

آقای سرابی کجاست؟ او هم اکنون در کنار آقای محمد حسن عرفانیان مشغول کمک به ساخت کارخانه "فولاد غرب آسیا"ست. مردی بود پرکار. اخلاق او را چندان نمیدانم. اما خیلی سر زبان ها بود. و کارکنان از دست او عاصی بودند. کارکنان زیادی استخدام شده بودند که جای نشستن نداشتند لذا گوشه ای دنج یا سایه درختی گیر می آوردند و میخوابیدند. و سرابی اگر آنها را پیدا میکرد، سخت به آنها گیر میداد.  بعضی ها می گفتند بابا تقصیر نیروها نیست. تقصیر ماست که نه جا برای آنها داریم و نه کار.

در این دوران من هنوز لپ تاپ ندیده بودم. ولی آقای سرابی یک لپ تاپ داشت که تمام اطلاعات کارکنان و اطلاعات شغلی و آموزشی آنان را روی آن داشت. و گویا از نرم افزار DB2 هم برای مدیریت اطلاعاتش استفاده می کرد. و خلاصه همچون جانش از لپ تاپ محافظت میکرد.

بعدآ باز هم داستان آقای سرابی را پی خواهم گرفت . اما یک نفر هم بود که خیلی به کامپیوتر شخصی وارد بود و مخصوصا به برنامه نویسی و فارسی کردن نرم افزار. نامش علی داوری بود. که خیلی معروف بود و دوست سرابی بود و همه از سبیلش او را می شناختند. خیلی با سواد بود تنها کسی بود که نرم افزار فارسی را پیاده سازی کرده بود و یک قفل نرم افزاری هم برای آن درست کرده بود. البته زیر بار احدی هم نمیرفت. اعتقادات خودش را داشت. ظاهرآ حالا در شهرداری اصفهان کار میکند. جمله ای داشت که هر کس که میخواهد رئیس من یشود باید با سوادتر از خودم باشه و گرنه باید جایش را به من بدهد. برای همین تو مجتمع فولاد نماند و رفت.

در این سالها مجتمع فولاد دارای یک بخش اتوماسیون بود و یک بخش سیستم ها و روش ها. و البته بخش های فراوان دیگر. موضوع صحبت من برمیگردد به همین دو بخشی که نام بردم.

این دو بخش زیر نظر بخش بزرگتری به نام امور تکنولوژی قرار داشتند. مدیر بخش تکنولوژی آقای مهندس  فرهاد فرمانی بودند. هرکدام از بخش ها نیروهائی را که به آموزش خارجی نیاز داشتند به امور تکنولوژی معرفی میکردند و امور تکنولوژی به آقای سرابی معرفی میکرد تا ترتیب اعزام به خارج آنها داده شود. البته کسانی هم بودند که مدیر نیروی انسانی و آموزش از بالا معرفی میکرد. در هر صورت واحدها مجبور به همکاری بودند تا نیرو به بخش تخصیص داده شده و برای آموزش خاص به خارج اعزام گردد. با اخلاق آقای فرمانی هم زیاد آشنا نیستم. اما آدم خوبی بود. همیشه در اطاقش همه را می پذیرفت. با سواد هم بود و بعدآ مدیر عامل شرکت ایریتک شد که هنوز فولاد مبارکه به بهره برداری نرسیده بود.   و اخیرآ هم فرد دیگری جایگزین ایشان شد.  بسش بود هر چند خوب بود. اگر طی قریب به پانزده سالی که مسئول ایریتک بود سکه هم زده باشد. از این پس سکه ها تکراری بودند و فردی دیگر باید که طرحی نو در اندازد.

کارکنان بخش اتوماسیون صنعتی در دوران ساخت کار زیادی نداشتند . فقط باید آموزش میدیدند. و معمولآ برای دوره های طولانی به خارج از کشور اعزام میشدند.  کدام کشور؟ کشور آلمان. و معمولا در شرکت زیمنس آلمان دوره های خود را طی میکردند.

 

اما کارکنان بخش سیستم ها و روشها به دو دسته تقسیم میشدند:

دسته اول آنان که باید سیستم های دوران ساخت را نگهداری و اجرا نمایند و دسته دوم که تجربه ای نداشتند و تازه فارغ التحصیل شده بودند و استخدام شده بودند تا آموزشهای مقدماتی را ببینند و سپس به خارج اعزام شوند.

دوستان اتوماسیونی باید زبان آلمانی می آموختند. و بقیه دوستان باید زبان ایتالیائی بیاموزند. بازار کلاس های آلمانی و ایتالیائی داغ داغ بود. همه سر کلاس می رفتند. یکی از استادهای ایتالیائی آقای برومند نام داشت که خیلی شوخ و شلوغ بود. مدتی قبل او را دیدم، دیگر زمانه او را از شلوغی انداخته بود. فکر کنم اگر بازنشسته نشده باشد هنوز در مجتمع فولاد باشد.

البته کلاسهای زبان انگلیسی هم برای همه بود. و استاد های خوبی هم تدریس میکردند از جمله آقای رحیم زاده که هنوز هم برای امور قراردادهای فولاد مبارکه مدارک را ترجمه میکند. صفت بارز ایشان هم خوش صحبتی فراوان است که دیر بجنبی آنقدر حرف میزند که گیج و ویجت میکند. حتی در زمان پیری. اما مرد خوبی است.

از جمله دوستان خوبی که سیستم های دوران ساخت را اجرا میکردند و به خارج اعزام نشدند و هنوز هم پس از بیست سال پایشان به خارج نرسیده اینها بودند:

آقای مجید نقش نیلچی که مسئول سیستم حقوق و دستمزد بود و حالا برای خودش یلی است و شده مدیر پروژه فولاد خوزستان. حالا دیگر روزگار تمام موهای سر او را ریخته است اگر چه سن زیادی ندارد.

آقای بهنام فرهمند که مسئول سیستم حقوق و دستمزد بود و یلی دیگر است و هرچه سیستم پرسنلی و حقوق دستمزد در ایریسا بعدآ تهیه شد ایشان یکی از ارکان اصیل آن است.

رضا خسروی که مسئول نگهداری سیستم مکانیزم ها بود و بعدها خیلی پست های اجرائی و مدیریتی گرفت و هنوز هم مدیر است و تقریبا زمینه ای نیست که ایشان تجربه نکرده باشد. و ایشان هم گرد پیری بر سر و روی دارد.

و حیف است که نام نبرم  از مرحوم خواجه زاده که در سال 84 کوله بار سفر آخرت بست و برای همیشه از رنج مسئولیت رها شد. او هم مسئول سیستم  انبارها بود.

و دیگران که بعدآ شاید ذکری از آنها به میان آید.

 

چرا به خارج اعزام نشدند؟ برای اینکه باید میماندند و سیستم های دوره ساخت را اجرا میکردند. و هر وقت هم که صحبتی و اعتراضی کردند همین را جواب شنیدند. که فعلآ به وجود نازنین شما در اینجا نیاز هست.  آری

 " دشمن طاووس آمد پر او    ای بسا شه را بکشته فر او".

در این دوران آقایان غلامرضا داودزاده و مرتضی روناسی و غلامحسین یزدانی هم به تناوب و بسته به شرایط مدیر آقایان فوق الذکر بودند که بعدآ از آنها هم یاد خواهم کرد.

و یاد آوری نمایم که در این زمان مورد بحث ، مجتمع فولاد دارای دو کامپیوتر آی بی ام 4341 بود که ظاهرآ دست دوم توسط شرکت DPFE از انگلستان خریداری شده بود و چه ابهتی داشتند این کامپیوترها. بیا و ببین. هر روز مقامات مملکت از وزیر و وکیل که به مجتمع می آمدند از آن بازدید می کردند. آری ترمینال ها داشت. که بچه ها پشت آن می نشستند و برنامه می نوشتند و چه کیفی میکردند. علیرغم آنکه مانیتورها تک رنگ و سبز بودند. چه برنامه ها و سیستم ها که با کوبول ننوشتند. و چه لذتی داشت ISPF که برنامه های اینتراکتیو می نوشتند و از پایگاه داده خبری نبود. و دوستان عشق میکردند که از دست کارتهای پانچ شده که به یک دسته آن دک میگفتند راحت شده اند. و آقای مرتضی روناسی مدیر این مرکز کامپیوتر بود.

خوب بس است دو صفحه نوشته شد. قصه ما هنوز به سر نرسیده و کلاغه هم به خونش نرسیده. حالا حالاها باید غار و غار کنه.  دلتون شاد و لبتون خندان.