راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

به پاس احترام همه آنان که ایریسا را دوست دارند
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سرگذشت ،تاریخچه ایریسا ،آمار بازدید ،تولد وبلاگ

به نام خدا

تاکنون پستهایم با نام خدا آغاز نشده است. اما نمیدانم چرا این بار ناخودآگاه کلمه خدا بر قلمم جاری شد. و شاید تمام نوشته های من ابتر بوده اند و در این پست که با نام نامی الله شروع شده است برکتی نهفته باشد....


در چند روز گذشته این وبلاگ در اوج بوده است. و براستی همه درگیر آن شدند. از دوست و غیر دوست. نگفتم دشمن. چرا که من دشمن کسی نیستم. و اصلا من کسی نیستم که کسی دشمنم باشد.

خواننده ای با نام "ناظر" در دو نوبت سؤالاتی مطرح کرد که سؤالاتش چنین است:

"سلام آقای احمد.
آیا تا به حال فکر کرده اید که تفرقه افکنی و ترویج جو بی اعتمادی در بین همکاران در این وبلاگ و توسط شما در مشکلات امروز شرکت چقدر نقش داشته است؟

اگر خواستید به سؤال بنده جواب دهید، لطفاً بفرمایید از ابتدا که تصمیم گرفتید مسائل خود و یا حتی شرکت را از طریق وبلاگ و بصورت ناشناس پیگیری نمایید، چه دلیلی بر این کار بود؟ آیا از روشهای معمول و قانونی مسائل خود را پیگیری نموده بودید اما نتیجه ای حاصل نشده بود یا دلیل دیگری برای این کار داشتید؟"

در سحرگاهان بود که این نظرات را خواندم و تلنگری بود بر روح و روانم. و پاسخ بدانها چندان ساده نبود و نیست. به درستی نمیتوانم ارزیابی کنم که آیا جو بی اعتمادی را من بوجود آورده ام یا نه؟ و چگونه میتوان اثرات منفی این وبلاگ را سنجید. و نقش عوامل دیگر را چگونه میتوان از هم تشخیص داد.

در ابتدا، راه اندازی این وبلاگ یک جرقه بود در ذهنم که در روز اول فروردین 88 زده شد و همان لحظه آتش گرفت. و حتی اسم آن هم جرقه وار در ذهنم نشست. "راه ایریسا".

صادقانه بگویم من مرداب و سکون آن را دوست ندارم. و حس میکردم در مردابی گرفتار شده ام و با دوستان هم که صحبت میکردم میدیدم آنها هم حس مرا دارند و دلسرد و دلمرده اند. من ناراحتی های خودم را داشتم و این ناراحتی را در دیگران هم میدیدم. من نابسامانی های فراوانی میدیدم. این نابسامانی فقط در آدم ها نبود. در همه چیز بود. آدم ها هم فقط مدیران نبودند. کارکنان هم بودند. از متخصص و غیر متخصص. در هرگوشه ای نابسامانی ها را میدیدم.

میدیدم همه از ضایع شدن حق و حقوق خود میگویند. همه از بی برنامگی میگویند. من حق شخص خودم را پیگیری کرده بودم ولی دیگران مصمم بودند که آن را ادا نکنند. و برای بهتر شدن اوضاع، همه تلاش خود را کرده بودم. اما مدیریت نمیخواست. و دیدم یک فرد به تنهائی نمیتواند کاری از پیش ببرد مگر اینکه همه در صحنه باشند.

بطور ناشناس شروع کردم. شاید شجاعتش را نداشتم. و احساس میکردم ناشناس باشم بهتر میتوانم حرف خود را بزنم. و فرضم بر این بود که دیگران هم باید سخنها را ارزیابی کنند نه گوینده آن را. برای همین خودم هم دنبال نبودم که چه کسی چه کامنتی میگذارد.

پیش خود میگفتم با راه اندازی این وبلاگ مدیران به صحنه میایند. کارکنان و دلسوزان به میدان میایند و حرف های منطقی خود را میگویند. اطلاع رسانی و شفاف سازی میشود. اما نیامدند. هر کس هم که آمد با اسم مستعار بود. البته این وبلاگ کارکردهای خود را داشت و روز به روز خوانندگان آن بیشتر شدند بطوری که دیروز بیش از 800 بازدید کننده داشت که رکوردی بی سابقه است.

خدمت شما عرض کنم که من آنچه را در طی این 2 سال و 2 ماه نوشته ام، با گوشت و پوست و روانم نوشته ام. تمام آنها را قبول دارم و از آن دفاع میکنم. و حاضرم از تک تک جملات آن دفاع کنم. و از هیچکدام از نوشته های خود پشیمان نیستم.

بر این باور بوده و هستم که تا همه به میدان نیایند کارها راست نمیشود. من همه را با نشاط و پر انرژی خواسته و میخواهم. من همه را شادمان میخواهم. کار را بخشی از زندگی خود میدانستم و میدانم. من در تمام طول خدمتم هر کجا که بوده ام بین خود و کارم جدائی نمی­دیده­ام. و با کارم زندگی کرده ام.

همیشه سوء استفاده ها را دیده ام و میبینم. ما همه سوء استفاده‌گر شده‌ایم. هر کدام سری به خود بزنیم. پاکان استثنا هستند و من هم از پاکان نبوده و نیستم. من خود سوء­ استفاده‌گر بودم و هستم و دیگران نیز. من خود را جدا از دیگران نمی‌بینم.

برایتان چند مثال بزنم. چند نفر از ما اضافه کاری الکی نداریم. چند نفر از ما مآموریت بی خود نداریم. چند نفر از ما نهار را مهمان شرکتیم ولی مبلغ بن غذایمان را هم میگیریم. چند نفر از ما بدنبال کار دوم خود هستیم. چند نفر از ما کم کاری میکنیم. چند نفر از ما بدنبال سکه و سهام هستیم در زمان کار. چند نفر از ما از صبح تا عصر اینترنت را برای کار شخصی شخم نمیزنیم؟ این امراض وجود داشته و دارند و چه کسی با آنها مبارزه کرد؟ مبارزه فرهنگی یا مبارزه اداری و قانونی؟

من در شرکت، بدنبال مدینه فاضله میگشتم چون کار من زندگی من بود. همکار من که ناجور باشد انگار فرزندم ناجور است. این وبلاگ میخواست محیط را سالم سازد و با صفا کند. اما هر کس به گونه ای خود را کنار کشید. قصد من خیر بود و هست.

آیا جواب سؤال شما را دادم. امیدوارم چنین باشد. این وبلاگ در طول حیات خود خواسته ها را فریاد کرد. اگر قبول ندارید تک تک پستهای آن را بخوانید. همکاران را دوست داشت. مدیران را دوست داشت. برای همه احترام قائل بود و اگر حقی از صاحب آن ضایع شده بود. دیگران را که مسئول بودند مقصر دانست اما دشمن ندانست و هنوز احترامشان میگذارد. در سازمان این موارد هست. باید بخشید اما فراموش نکرد.

من 5-15-25 را مطرح و آن را اجرا کردم تا نظم را بیاموزم. چیزی که همیشه در شرکتها آرزویم بود. و از همه چیز گفتم. از خوبی و صفا تا برسد به مدارک و مستندات و استانداردها. از آنچه که در آن ضعف داشتیم برایتان بسیار نوشتم. و گفتن ضعف ها تفرقه و جدائی نبود.

چند مورد دیگر را بنویسم و سرتان را درد نیاورم. طی این ده روز کامنتها زیاد بود. همه حرف خود را زدند. تعدادی انگشت شمار را که توهین آمیز بودند سانسور کردم. امروز مشکلات بیان شده است. و حرفها گفته شده است ولی چه باید کرد؟

قبل از آن بگویم که باید منصف باشیم. چه آنها که مستقیم شدند  چه آنها که ماندند. خواهران و برادران عزیز، مدیریت علیرغم زحمات فراوان، بی اشکال نبود. اما ما هم بی اشکال نبودیم. همه و همه در یک قایق بودیم. خاطرات خوب و کارهای خوب و اقدامات خوب را فراموش نکنیم. بعضی ها طوری صحبت میکنند که انگار در اردوگاه اسارت نازی‌ها بوده اند. و انگار دستمزدی نگرفته اند و به بیگاری رفته اند. عزیزان من اینچنین نبود.  و حتی خانمی در یک کامنت نوشته بود کلمه "ایریسا" را وارونه کنید میشود "اسیریا" و گفته بود عمری است که با یک اسیری به سر میبرد که در ایریسا کار میکند. برایم بنویس چگونه بود که شما احساس یک اسیر را داشتی. اگر بیشتر مینوشتی برایت داستان را روشن میکردم.

برادران و خواهران مستقیم شده، هنوز داستان رفتن شما به پایان نرسیده است و رفتن شما آغاز مشکلات برای هر دو طرف است. شما هم خود دچار سختی خواهید شد و هم ایریسا. و فولاد مبارکه هم از این مشکلات رهائی نخواهد داشت. سنگی که در چاه افتاد به راحتی بیرون نخواهد آمد. من پشیمانی جمعی از سردمداران قرارداد مستقیم را میبینم. همانها که شروع کردند و امروز مجتمع فولاد آنها را اجازت نداد که به او بپیوندند. و در میانه راه بازماندند. و مجتمع فولاد از حالا باید شاهد باشد که شاخ ها در شاخسار پیچ در پیچ جنگل سیستم ها گیر نکنند.

بدانید در آینده جدا کردن سیستمهای نگهداری و سیستمهای توسعه کار آسانی نیست و دست اندرکاران فولاد نمیتوانند این مرزبندی را مشخص کنند و این آغاز ماجرا و مختل شدن سیستم‌هاست.

ای کاش همه عاقلانه تر رفتار کنیم. و گناه همدیگر را ببخشیم و از آن درس بگیریم و برای جبران مافات تلاش کنیم. مدیران هم بیایند از اینکه همکاران ما میروند ناراحت نباشند که قرارداد را از دست میدهیم. از این ناراحت باشند که بخشی از سرمایه انسانی خود را از دست دادند. و از این بحران پیش آمده درس بگیریم.

اما چه باید کرد؟ باید روحیه خود را از دست ندهیم. بگو مگو را کم کنیم. با شفاف سازی جلوی شایعات را بگیریم. از پراکنده کاری دست برداریم. و بطور منسجم برای برون رفت از بحران کار کنیم.

ما جمعی مهندس و کارشناس هستیم. چر نتوانیم خود را پیدا کنیم؟ امروز به مدیریتی شجاع و مستقل و دلسوز نیاز داریم که با صلابت به میدان بیاید و تغییر را شروع کند. تغییری که همه از آن استقبال میکنیم. ما باید از سر تا پا تغییر کنیم. از بالا تا پایین. مدیریت باید تغییر ساختار دهد. در همه سطوح. این به نفع همه است. اگر این تغییرات را شروع نکنیم خسارت خواهیم دید.

مدیران هم به استقبال تغییر بروند. به کنجی خزیدن بس است. منتظر ننشینم که چی بشود. تغییر را آغاز کنیم.

من هم آغاز کردم. و به پاس احترام به همه آنها که ایریسا را دوست دارند، سکوت را برگزیدم. به پاس قدردانی از تمام آنانی که ایریسا را ساخته اند و درخت آن را آبیاری کرده‌اند، من دیگر حرف نخواهم زد و حرف نزدن برای من که 2 سال است هر لحظه با شما بوده ام بسیار سخت است. من به پاس قدردانی از همه دوستانی که احمد را میشناختند و در چشمان او نگاه میکردند و سکوت معنا دار میکردند و با پرسش از احمد او را ناراحت نمیکردند، تشکر کرده و دیگر حرفی نمیزنم. علیرغم آنکه ناگفته ها دارم. من تا اطلاع ثانوی، دیگر از ایریسا نخواهم نوشت. حالا تا کجا توان و طاقت داشته باشم خدا داند. از چیزهای دیگر برایتان خواهم نوشت. کامنتهای شما را هم اکثرآ جواب نخواهم داد. فقط اگر کسی با اسم و رسم برایم ایمیل بزند و برایم مشخص شود که نویسنده کیست و در راه ایریسا باشد آن را درج میکنم.

با سپاس از همه آنها که مرا تحمل کردند. هر چند برایشان تلخ بودم. و با معذرت از همه آنها که مرا دوست داشتند و حالا تنهایشان میگذارم

من روزی که بیایم با رویکردی جدید خواهد بود و برای همه شما تا آن روز آرزوی سربلندی و پیشرفت دارم و به تآسی از همه آنان که به عاقبت کار میاندیشند، زمزمه میکنم:

الهی چنان کن سرانجام کار     تو خوشنود باشی و ما رستگار