راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

سرگذشت تشکیل شرکت ایریسا – قسمت سوم
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: سرگذشت ،تاریخچه ایریسا

شما که متآسفانه برایم ننوشتید از سرگذشت، خوشتان آمد یا نه؟ خوب بود یا بد؟ درست بود یا نادرست؟ همکاران جدید که حق دارند. چون آن روزگار نبودند که حالا بخواهند قضاوت کنند. اما بزرگترها چرا ؟ دوستان فراوانی از آمریکا و کانادا و انگلیس و ایران عزیز به دیدار من اومدند و فقط تو چشم هام نگاه کردند و حرفی نزدند. همین آمدنشان به دیدار، ما را بس است. قدم رنجه کردند کافی است.

به دوستی گفتم نطرت چیست؟ به شوخی گفت " نظرم با خداست" . حتمآ این دوستان هم نظرشان با خداست و فعلا نظری ندارند تا خط و خطوط روشن شود.

برویم و داستان خود را ادامه دهیم. از هر چه بگذری سخن دوست خوش تر است.

حالا که قصه رسید به مرکز کامپیوتر IBM بهتر است آن را تمام کنم. مرکز کامپیوتر چند تا اوپراتور داشت. که آقای مرتضی روناسی میگفت اینها نابغه اند و ما از بین تعداد زیادی آنها را انتخاب کرده ایم. این دیپلمه ها خیلی جوان و ناز و تازه و بقول خارجی ها فرش بودند. و چه بچه های خوبی بودند که هنوز دوستی با اونها ادامه داره . اما  اسامی آنها.  آقایان:

1-      سید اکبر حسینی نیا که واقعآ زحمت کش است و چندین سال است که حقوق ما را در ایریسا او حساب و کتاب میکنه. البته کارهای استخدام و خیلی موارد دیگر که بعدآ میگویم. واقعآ مناسب همین کار است . راز نگهدار و تو دار. واقعآ خوب او را کشف کردند و سر این پست گذاشتند.

2-      مرتضی شیروانیان که خیلی زبر و زرنگ بود و چابک و حالا هم همینطور است و فعلآ در بخش شبکه مشغول کار است. همیشه هم جوک های دست اول دم دست داره. بخواهید تا براتون تعریف کنه.

3-      هدایت الله صادقی که خوب کار میکرد و علی بی غم روزگار. و عجب کشفی کردند مدیران و او را هدایت کردند به امور خرید، که بعدآ شد امور تدارکات. راستی راستی قیمت همه چیز دستشه.

این سه نفر که نام بردم. برای اپراتوری مرکز کامپیوتر زیمنس هم انتخاب شدند و همراه جمع دیگری در همان زمان سال 1369 یا 70 اعزام شدند به کشور آلمان. فکر کنم دوره آنها تقریبآ هفتاد روزه بود.

بر و بچه های خوب دیگری هم بودند که خیلی با سواد بودند و بر روی سیستم عامل آی بی ام کار میکردند مانند آقای غلامحسین شیری سیچانی. که از بد روزگار به خارج اعزام نشد. روحیه ای حساس و  غرور خاص خودش را داشت. خیلی ناراحت شد و مجتمع را رها کرد.

بعدها آن مرکز کامپیوتر آی بی ام تعطیل شد و کامپیوتر 4341 چند سالی گرد و خاک خورد. و قرار بود آن را بفروشند و یا به یک جای دیگری اهدا کنند. من خبر دار نشدم که چه کردند با آن، که روزی و روزگاری چقدر کار میکرد و مورد بازدید بود از وکیل و وزیر.

با کفش نمی شد به دیدار آن کامپیوتر ها رفت باید دمپائی مخصوص بپوشی و یا کیسه کفش در پا کنی و وارد شوی. و اگر بالاترین مقام مملکتی و یا خارجی هم میآمد باید این کیسه کفشها را بپوشد و آنگاه وارد مرکز کامپیوتر شود. البته برای این کار دلایلی داشتند از جمله جلوگیری از وارد شدن گرد و خاک به محیط ایزوله مرکز کامپیوتر. و همین باعث میشد که کمتر خراب شوند و کمتر به تعمیر نیاز داشته باشند.

طبیعی است که این مرکز کامپیوتر هم به سرویس و نگهداری و پشتیبانی نیاز داشته باشد و این بر عهده شرکت DPFE بود. در آن زمان پیمانکاران زیادی در مجتمع فولاد مبارکه بودند. که دی پی اف ای هم یکی از آن ها بود.  و کارشناس مسئول تعمیر و نگهداری که به او  CE می گفتند فردی بود به نام آقای سرپوشانی که جوان خندان و بشاش و با سوادی بود و سبیل به یاد ماندنی داشت که یکبار که او را میدیدی دیگر فراموشش نمیکردی. با سواد بود و  در انتقال علم خود خساست نداشت و بخیل نبود در یاد دادن به دوست خودش آقای شیری. و برای شما بگویم که بدترین خصلت یک کارشناس این است که علم خود را فقط برای خود نگهدارد. که من اینگونه افراد را زیاد دیده ام و هیچوقت از آنها خوشم نیامد به خاطر این اخلاق زشت. و شاید به نمونه ای در آینده اشاره کنم.

در رابطه با سیستم ها هم که به زبان COBOL برنامه نویسی شده بودند دو کارشناس از شرکت DPFE  را به خاطر دارم که خیلی با سواد و آقا بودند و به همه هم مشاوره میدادند و هر کس هر سئوالی داشت از آنها میپرسید. به فایل های ISAM  و  VSAM و زبان سطح بالای REXX هم تسلط کامل داشتند و هر سئوالی را پاسخگو بودند.  یکی از آن کارشناسان آقای خالقی بود که متآسفانه یک پایش فلج بود و همیشه با عصا حرکت میکرد. روح و اخلاقی والا داشت که من هنوز او را در خاطره دارم. دیگری آدمی بود که نام او را فراموش کرده ام اما نشانی او را که بدهم دوستان قدیمی خواهند شناخت. بسیار خوش قیافه بود و هر وقت او را میدیدی به یاد هنرپیشه معروف سینما بهروز وثوقی می افتادی. بسیار زیبا به لهجه تهرانی صحبت میکرد. آقایان نیلچی و فرهمند و غیاثی نژاد شاید او را به خاطر آورند.

شرکت دی پی اف ایی ظاهرآ دیگر وجود ندارد. مدتی پیش شنیدم یکی از افرادی که به جرم فساد مالی هنوز عقوبت پس میدهد در این شرکت سهامی داشته که پس از محکومیتش ، برای این شرکت مشکلاتی ایجاد شد. اگر کسی خبر دارد برایم بنویسد. و خوشبختی ما در ایریسا این است که هیچ فرد حقیقی سهام عمده و دارای سهام ممتاز نیست که اگر مشکلی پیدا کرد ایریسا مسئله دار شود. سهام عمده را فولاد مبارکه و ایریتک و کل کارکنان دارند و سهام ممتاز را فولاد مبارکه و حق تعیین مدیر عامل شرکت هم با اوست.  که این موضوع خود داستانی جداگانه دارد و شایسته است در فرصتی دیگر به آن پرداخته شود. یا هو.