راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

روحت شاد آقا رضا
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سرگذشت ،کارکنان ،منابع انسانی ،کارمند نمونه

میخواستم مطلبی بنویسم که عنوانش چنین بود “Fatal Error”. تقریباٌ رو به اتمام بود و برای 25 آذر روز شماری میکردم تا آن را برایتان پست کنم. اما صبح روز شنبه 19 آذر که سر کار آمدم. خبری ناگوار شنیدم. خبری که هیچکس جرئت نمیکرد برای دیگری بازگو کند. اولی از دومی میپرسید خبر داری؟ و دومی با تاسف میگفت : آره. دیروز عصر آقای آقازاده تصادف کرده. خودش و خانواده اش در ماشین بوده اند. فرزند ارشدش علیرضا با پدرش... و بقیه اش را نمیتوانست ادا کند. آری دوستان و همکاران, آقای سید محمدرضا آقازاده و فرزندش به رحمت خدا پیوستند....


دیگر همه با خبر شده اند که دوست و همکار قدیمی ما آقای آقازاده نائینی و فرزندش در یک تصادف رانندگی در جاده نائین به اصفهان تصادف کرده و جان خود را از دست داده اند. و همسر و دختر ایشان به سختی صدمه دیده و در بیمارستان بستری هستند. ولی در حال حاضر ما تنها میتوانیم برای بهبودی آنها دعا کنیم. و برای بازماندگان طلب صبر و برای آن عزیزان که به حق پیوسته اند از خدای بزرگ طلب بخشش و مغفرت نمائیم.

در ابتدا به همه بازماندگان و همکاران , مخصوصاٌ همکارانی که با او دوست صمیمی بودند از سویدای دل تسلیت میگویم.

غرض ادای احترامی است به شما دوستان و روح آن عزیز که دیگر در بین ما نیست. و میخواهم که در این پست خاطرات خودتان در بیش از 10 سال سابقه همکاری با آقای رضا آقازاده را در اینجا به ثبت برسانم.

آقازاده یک کارمند وظیفه شناس و متعهد بود. به کار تعهد داشت و کار خود را به خوبی انجام میداد. گرچه مدرک دیپلم داشت اما کارشناسی زبر دست و چیره بود. میتوان گفت در کار خود همتائی نداشت. او عاشق رشته تخصصی خود بود. کیبورد در دست او رام رام بود. و این بخاطر این بود که از دوران دبیرستان با کامپیوتر کار کرده و تایپ نموده بود. شاید هزاران برنامه نوشته بود. با هزاران error  مواجه شده بود و آنها را رفع کرده بود. بر منطق برنامه نویسی مسلط بود. صدها برنامه به زبان سطح پایین و به قول شما low level نوشته بود. امروز کمتر کسی است که بتواند با زبان های سطح پایین برنامه بنویسد و در ایریسا این تعداد افراد خیلی نایاب هستند.

او عاشق کاری بود که به او محول شده است. خصوصاٌ اگر یک کار تخصصی نرم افزاری یا سخت افزاری باشد. او خود را معطل هیچکس نمیکرد. اگر به نرم افزار یا وسیله ای سخت افزاری نیاز داشت منتظر روال اداری نمیشد و شخصاٌ آن را خریداری میکرد و کارش را جلو میبرد. او از جیب خود هم خرج میکرد. میتوان گفت زندگی او کارش بود. بین کار و زندگی تفاوتی قائل نبود.

به جرئت میگویم که از دست دادن او ضایعه ای برای شرکت ایریسا است و کاری را که او انجام میداد کس دیگری نمیتواند انچام دهد. و باید برای جایگزینی او حالا حالاها صبر کنیم تا نیروئی همچون او تربیت شود. و کسان زیادی حسرت کار با او را داشتند و بر سطح سواد او غبطه میخوردند.

البته کار با او آسان نبود. باید با اخلاق او آشنا میبودی تا میتوانستی با او کار کنی. به قول آقای سلیمی مدیر محترم امور اتوماسیون او قلقی داشت که هر کس میخواهد با او کار کند باید قلقش را بداند.

مدتی در وبلاگ راه ایریسا کامنت میگذاشت آنهم نه با اسم مستعار بلکه با نام واقعی خودش آقازاده که براستی اخلاق آقامنشی بود و شجاعت و صراحت. از کسی ابا نداشت. حرفش را میزد. یک روز هم تصمیم گرفت که دیگر کامنت ننویسد و ننوشت. یادش به خیر و نیکی. اگر وقت و علاقه دارید کامنتهای او را پیدا کنید و بخوانید تا با اخلاق بی رودربایستی او آشنا شوید و برایتان تجدید خاطره ای باشد.

قبلا پستی داشتم به نام دسا و پریسا. و مقصود از پریسا, ایریسا بود. و این پریسا نامی بود که آقازاده برای ایریسا گذاشته بود. وجه تسمیه آن را به یاد ندارم. اگر به یادم بیاید مینویسم که چرا میگفت پریسا.

رضا خندان بود. همیشه میخندید. برای همه ساده بود و یکرنگ. با همه میجوشید ولی خدا نکند با کسی کج میافتاد. از کسی رودربایستی نداشت. به راحتی تنقلاتش را اعم از پفک و شکوفه و ... بدست میگرفت و به شرکت میآمد و از دم در تا رسیدن به دفتر کارش به همه تعارف میکرد.

امروز همه برای او غمگین بودند و جمعی گریه میکردند بی اختیار. زن و مرد میگریستند. از همه شدید تر مدیر ارشدش آقای سلیمی گریه میکرد. بطوری که شانه هایش میلرزید. و جا داشت که همه برای او بگریند.

همه دوستان که امکان داشتند از کارگاه سخت افزار و دفتر اصفهان با اتوبوس و مینی بوس و وسیله شخصی برای خداحافظی و تشییع جنازه او و فرزندش آمده بودند تا با این دوست بی ریای خود خداحافظی کنند و بگویند زضا جان یادت جاودان باد. و روحت شاد آقارضا.

آری او هزاران fatal error  را رفع کرد ولی آخرین آن برای خودش بود. و آری این فقط برای او نبود برای همه ما خواهد بود. و به قول قدیمی ها یک خوبی میماند و یک بدی. حال بنگریم که ما کدامینیم؟

ادامه این مطلب مربوط است به شما که خاطره خود از آقارضا را برایم بنویسید و عکسش را برایم بفرستید تا در اینجا درج کنم.

من گفتنی از آقا رضا زیاد دارم ولی بماند برای بعد که حالا نوبت شماست. و پست بعدی من این است:

Fatal Error occurred