راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

Fatal Error Occurred
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سرگذشت ،کارکنان ،تاریخچه ایریسا ،تصاویر

در باره این تصویر هر چه دلتان خواست بنویسید و یا تصور کنید.....


به یاد دارم که در زمان های قدیم که در گورستان ها به تماشای قبرها میرفتیم بر روی بعضی از قبرها تصویر یک شانه و قیچی یا یک کارد و ساطور بود و اینها نشان از این داشت که آن کس که در این گور آرمیده است یک سلمانی(آرایشگر) و یا یک قصاب (گوشت فروش) بوده است.

تصویری که در فوق مشاهده کردید. سنگ یادبودی است برای مردی بزرگ که خدمات بزرگ به مردم و فنآوری کرده است. استیو جابز. مرد اول اپل. مردی که iphone و ipad را تقدیم انسانها کرد. من برای اولین بار کامپیوتری با مارک apple را در اوایل سالهای کاری ام دیدم. فقط آن را در یک مرکز کار دیدم و برایم توضیحاتی پیرامون آن دادند و به یاد می آورم که با رنگ نارنجی روی آن تایپ میکردند. هنوز نامی از استیو جابز نشنیده بودم و بعدها با این مرد آشنا شدم. آنهم از طریق رسانه ها.

چقدر خوش ذوق بوده اند آنان که چنین سنگ یادبودی برای او گذاشته اند. و چه جمله با معنی ای بر روی آن نوشته اند:Steve Jobs  Fatal Error Occurred  و یک سیب که نماد شرکتی است که جابز برای آن, همه کار کرد و آن را به اوج رساند.

آنان که برنامه نویسی کرده اند , لذت آن را چشیده اند و چه لذتها برده اند وقتی که خطائی رخ میدهد و چه حظی برده اند آنگاه که آن خطا را برطرف کرده اند. زمانی که ما برنامه مینوشتیم مانیتور نبود. صفحه کلید نبود. بلکه برنامه خود را ابتدا بر روی کاغذی کد میکردیم و آنگاه خط به خط آن را با دستگاهی به نام Card Paunch تایپ و پانچ میکردیم و یک دسته کارت که همان خطوط برنامه ما بودند به اپراتور میدادیم تا آن را در هاپر کامپیوتر بگذارد و دستگاه آن را بخواند و آنچه را در برنامه از او خواسته ایم انجام دهد.

به یاد میاورم که یک روز که هنوز دانشجو بودم یک برنامه کوچک نوشته بودم. بک خط آن اشکال داشت و آن یک اشکال از نوع syntax بود. نتوانستم آن را رفع کنم. به چندین نفر نشان دادم آنها هم نتوانستند رفع کنند. نصف روز وقت ما را گرفت و حتی استادان برنامه فرترن هم نتوانستند آن را رفع کنند. آن خط برنامه چنین بود: WIRTE(3,40) x, binomial . شاید شما هم متوجه اشکال این خط برنامه نشدید ولی باید جای I و R را عوض کنید تا دستور شما صحیح باشد.

مسلمآ استیو جابز با خاطرات آن دوران برنامه نویسی, که هنوز مبتدی بود , دلخوش بود هرچند که رو به جلو داشت و آینده را مینگریست. و دوست عزیز ما آقای رضا آقازاده هم بهترین دوران زندگی اش آنوقت بود که پشت کامپیوترش می نشست و برنامه مینوشت. هی خطا میگرفت و هی خطا رفع میکرد. ای کاش زنده بود و کمی از خاطرات برنامه نویسی اش میگفت.

او اکنون در بین ما نیست تا از خاطراتش بگوید. و آن روز هم که زنده بود برای احمد خاطره ای ننوشت. شما هم که همکار من هستید و امروز تشنه خاطرات آن مرحوم , برایم چیزی ننوشته اید و ای کاش از خاطرات دوران کاری خود مینوشتید.

 البته میدانم نوشتن همت میخواهد و اراده و تلاش و وقت گذاشتن. و ما ایرانی ها در نوشتن کند هستیم. حال ای کاش فقط در نوشتن کاهل بودیم که حتی در خواندن هم مسئله داریم. به راستی کارشناسان ما در شبانه روز چند ساعت را صرف مطالعه و تحقیق میکنند؟ چقدر منابع خارجی را برای پیشرفت خود و پروژه هایشان بکار میگیرند؟ این هم برای خودش بحثی است.

روز جمعه 25/9/90 از ساعت 2 الی 4 بعد از ظهر مراسم هفته مرحوم آقازاده است و درست در همین ساعات در هفته قبل آخرین ساعات زندگی او در حال رانندگی بود. و او نمیدانست که تا دقایقی دیگر به پایان راه میرسد. و نمیدانست که بزرگترین خطای برنامه روی خواهد داد.Fatal Error. و هیچکس نمیداند که "بای ارض تموت" به کدامین سرزمین می میرد.

او زندگی پرباری داشت و همکاری از دست او دلخور نبود و همه از اینکه او را از دست داده اند ناراحت بودند و حسرت میخوردند که چرا از او بهره ها نبرده اند. با خود میگویم ای کاش آقازاده جزوه ای داشت. کتابی داشت. یک فیلم آموزشی داشت. تا از آن بهره می بردیم. آیا ما داریم؟

من هم همچون مگسی که فقط بر روی زخم مینشیند, فقط بلدم ایراد بگیرم و انتقاد کنم. آن مرحوم با 15 سال سابقه کاری گروه شغلی اش 11 بود.!!!!! و علیرغم تمام تخصص و علاقه اش تا آنجا که من خبر دارم حتی یک دوره آموزشی خارج از کشور نرفت. حتی برای تشویق. در حالی که خیلی از کارکنان بخش اتوماسیون نه یکبار بلکه چندین بار به کشورهای مختلف سفر کردند. و رضا در این رابطه سرنوشتی مشابه احمد داشت.

آیا به خاطر می آورید که در یکی از پست هایم دقیقا نام آقای آقازاده را بردم و گفتم که چرا او را به مآموریت نمیفرستید؟ کسی که ماندگاری هم داشت. پایبند ایریسا هم بود.

حق آقای آقازاده گروه شغلی بالاتر از 11 بود. ولی چرا به حرف من که گفتم کمیته ای برای ارتقای شغلی تشکیل شود , هیچکس توجهی نکرد؟ آیا حالا میتوانید حق او را ادا کنید؟ آیا به او دسترسی دارید؟ آیا برای جبران آن راهی هست؟ آری. سنوات پایان کار او را با لول 12 یا 13 یا هرچه که حقش بود محاسبه کنید.

آقا زاده ها و استیو جابزها میروند و حالا ده ها کتاب برای زندگی استیو مینویسند تا من و شما آنها را الگو قرار دهیم. و در اینجاست که من بخش سوم از سخنرانی استیو را در دانشگاه استنفورد پیرامون مرگ برایتان درج میکنم و خودتان همه سخنرانی را در اینترنت بیابید و بخوانید و یا فیلم سخنرانی را ببینید.

استیو جابز در سال ۲۰۰۵ در مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان دانشگاه استنفورد شرکت کرد و یک سخنرانی مشهور در آنجا انجام داد. شاید بسیاری از شما قبلا این سخنرانی را دیده باشید اما در چنین روزی خواندن مجدد آن نکات زیادی را به ما یادآوری می کند و کسانی هم که تا به حال آن را ندیده اند می توانند از سخنان استیو جابز لذت ببرند:

من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ‌التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا درس می‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز می‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.

اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است: احمد آن را حذف کرده است
داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است: احمد آن را حذف کرده است.
داستان سوم من در مورد مرگ است:
هفده ساله بودم که در جایی خواندم اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که توی آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه.

هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم در زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این که بالآخره یک روزی خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

حدود یک سال پیش دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بکنم.

این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن‌ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده‌ام می‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام می‌شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد.

چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه‌ی ما ست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.

هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.

موقعی که من سن شما بودم یک مجله‌ی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می‌شد که یکی از پرطرفدارترین مجله‌های نسل ما بود این مجله مال دهه‌ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می‌شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد.

در وسط دهه‌ی هفتاد آن‌ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره‌ی شان یک عکس از صبح زود یک منطقه‌ی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود:

stay hungry stay foolish

این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می‌کردند

stay hungry stay foolish

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست که برای شما می‌کنم.

تنها کاری که میتوانم کرد فرستادن درود بر بزرگمرد تاریخ تکنولوژی استیو جابز است. و فرستادن الحمدی برای روح آقازاده ای که ساده بود و ساده زندگی کرد و اگر اسمش محمدرضا بود همه جا به رضا اکتفا کرد و حتی سید را هم حذف میکرد و به رضا مشهور بود. او هم همچون استیو در فکر سر و وضع نبود و ساده میپوشید و از بخشش نیز دریغ نداشت. و میتوانم آرزو کنم که آیا میشود ما هم روزی و روزگاری همچون استیو جابزها در شرکت داشته باشیم.؟