راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

تولستوی
ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: معرفی کتاب ،کارکنان ،منابع انسانی ،تاریخچه ایریسا

سه شنبه 4 بهمن 1390 , روزی است تعطیل و میخواهم چند خطی برای فردای خود بنویسم تا در وبلاگ راه ایریسا منتشر شود. موضوعات مختلفی در ذهن دارم و نمیدانم کدامش برای شما مهم است. آیا مورد مهمی در محل کار برای شما وجود دارد که به آن بپردازم؟....


دوست دارم بی رو در بایستی و شفاف بنویسم. من بخشی از کارکنان را بی تفاوت و سرد می بینم. جنب و جوش و انگیزه ای نمی بینم. اشتیاقی در کار نیست. و در حد رفع تکلیف کاری صورت میدهند. ممکن است این احساس من باشد که به دیگران تعمیم داده میشود. کوتاه می آیم و حرف شما را می پذیرم و از محل کار خود کمتر میگویم. و فقط یک کامنت از همکاری خیلی قدیمی که دوست ما بوده است و هم اکنون در استرالیا به سر می برد برایتان درج میکنم:

"راستی امکان کار کردن از راه دور هنوز تو ایریسا وجود نداره که هنوز همه باید برن ماموریت؟
ما این سر دنیا داریم سیستم های اون سر دنیا رو پشتیبانی می کنیم از پشت میزمون هم تکون نمی خوریم جلسه هم لازم باشه کنفرانس اینترنتی می زاریم تو این مدت من ندیدم کسی راه بیفته بره یه شهر دیگه برای انجام پروژه. من فکر کنم جا داره که ایریسا رو این زمینه کار کنه. مگر اینکه زیر ساخت هاش نباشه که بعید می دونم حداقل در سطح داخلی باید بشه این کارو کرد."

نوشته اش ساده است و صریح و زیبا و دلنشین و قابل تأمل و حرفها برای گفتن دارد. امیدوارم هم آنها که به مأموریت میروند و هم سرپرستان و مدیران پروژه و هم مدیریت ارشد به آن توجه کنند و از کنار آن به سادگی رد نشوند که در اضافه مأموریتها همه اینان که بر شمردم, دخیل و با مسئولیت و به گونه ای خطاکارند.

و اما بروم سراغ لئون تولستوی که از او داستان های زیادی خوانده ام هرچند تاکنون موفق به خواندن رمان های جهانی وی یعنی "جنگ و صلح" و "آناکارنینا" نشده ام. شاید چندین کتاب در باره زندگی او خوانده باشم که زیباترین آنها از اشتفان تسوئیک بود. آخرین کتابی که مشغول خواندنم "اعتراف من" نوشته تولستوی است که از دغدغه های فکری او پیرامون مفهوم زندگی میگوید, که باید خواند و به سوالات آن فکر کرد. در مقدمه این کتاب که خود نیمی از کتاب را تشکیل میدهد , 50 یادداشت از ماکسیم گورکی هموطن و دوست روسی او وجود دارد که واقعآ تعدادی از آنها خواندنی هستند و من یکی از آنها را خوشم آمد و از خواندنش لذت بردم و دوست دارم شما را هم در این لذت شریک کنم.

"اگر تولستوی ماهی بود , بی شک تنها در پهنه اقیانوس ها می زیست و هرگز به کناره های دریا نمی آمد تا چه رسد به آبهای شیرین رودها و آبراهه ها. آخر در آبهای شیرین تنها ماهی های کوچک می زیند و شتابان به این سو و آن سو می روند. این ماهی ها هیچگاه سخن او را در نخواهند یافت, اصلاً چه فایده ای دارد که سخن او را دریابند. حتی سکوت او هم بر این ماهی ها تأثیری ندارد. با این حال سکوتش پر صلابت و سهمگین است, درست چون سکوت زاهدان گوشه نشین که چشم بر تمامی عالم بسته اند. بارها از موضوع هائی همیشگی سخن می گوید, ولی حس می کنم که هنوز ناگفته های بسیاری را در سینه نهان دارد. آخر رازهائی هم هست که نمیتوان هیچ کس را محرم آن ها ساخت  و حتی بیان آنها لرزه بر اندام گوینده می اندازد."