راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

قصه ای از دوران کودکی
ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سرگذشت ،منابع انسانی ،تاریخچه ایریسا

شبی به بیخوابی گرفتار آمدم. و فکری نبود که تو سرم نیاد. بیشتر به محل کار و اوضاع اون فکر میکردم. افکار خودشون میاومدند. من اونا را انتخاب نمیکردم. به ناگاه یاد اون قصه ای افتادم که مادر یا مادر بزرگم در کودکی برام با آب و تاب تعریف کرده بود. حالا آیا این قصه به افکار من ربطی داشت یا نداشت, قضاوتش با شما. رفتم سراغ اینترنت و با چند جستجو, قصه سالیان کودکی ام را پیدا کردم. و حالا اونا برای شما درج میکنم. قصه های اون روزا بی حکمت نبودند. شاید مادربزرگ خوبم, اون قصه را برای امروز من گفته بود.....


یکی بود یکی نبود، یک پیرزن بود، خانه ای داشت. به اندازه ی یک غربیل.

اطاقی داشت، به اندازه یک بشقاب. درخت سنجدی داشت، به اندازه ی یک چیله جارو. یک خرده هم جل و جهاز سرهم کرده بود، که رف و طاقچه اش خشک و خالی نباشد.
یک شب شامش را خورده بود که دید باد سردی می آید و تنش مور مور می شود.

رختخوابش را انداخت و رفت توش، هنوز چشم به هم نگذاشته بود که دید صدای در می آید. شمع را ورداشت و رفت در را وا کرد، ‌دید یک گنجشکی است.

گنجشک به پیرزن گفت: "پیره زن امشب هوا سرد است، من هم جایی ندارم، بگذار امشب اینجا پهلوی تو، توی این خانه بمانم، صبح که آفتاب زد می پرم، می روم".

پیرزن دلش به حال گنجشک سوخت و گفت: "خیلی خوب بیا تو و برو روی درخت سنجد، لای برگ ها، بگیر بخواب."
گنجشکه را خواباند و خودش رفت توی رختخواب، هنوز چشمش گرم نشده بود، دید که باز در می زنند.

رفت در را وا کرد، دید: یک خری است.

خره گفت:"امشب هوا سرد است، باد هم می آید، منهم جایی ندارم که سرم را بگذارم راحت بخوابم، بگذار امشب اینجا، توی خانه تو بمانم، صبح زود پیش از آن که صدای اذان از گلدسته بلند شود، من می روم بیرون"

پیر زن دلش به حال خر سوخت و گفت: "خیلی خوب برو گوشه حیاط بگیر بخواب". پیره زن خر را خواباند و رفت خودش هم خوابید.

باز دید در می زنند، گفت: "کیه؟" و رفت دم در دید: یک مرغی است،

مرغه گفت: "پیرزن! امشب باد می یاد و هوا سرد است، ‌من هم راه بردار به جایی نیستم بگذار بیام امشب اینجا بخوابم، صبح زود همین که صدای خروس در آمد، پا می شم می رم."

پیره زن گفت: "خیلی خوب، برو کنج حیاط بگیر بخواب". مرغ را خواباند و خودش هم رفت که بخوابد که دید دوباره صدای در می آید.

آمد در را وا کرد دید: یک کلاغی است.

کلاغه گفت: "پیرزن! امشب هوا سرد است، ‌من هم جای درست و حسابی ندارم، بگذار اینجا توی خانه تو بخوابم. صبح زود، همین که مرغ ها سر از لانه درآوردند، می پرم، می روم".

گفت خیلی خوب و کلاغ را برد روی گرده خر خواباند و رفت خوابید دید باز در می زنند شمع را ور داشت.

رفت دم در دید سگی است.

گفت: "چه می گویی؟" گفت: "امشب هوا سرد است، منهم خانه و لانه ای ندارم، که پناه ببرم توش، بگذار امشب اینجا بخوابم. صبح پیش از آن که بوق حمام را بزنند پا می شوم می روم"

پیر زن دلش به حال سگه سوخت آن را هم برد پهلوی سگه خواباند و گوش شیطان کر، آمد خوابید.

صبح از خواب بیدار شد، دید خانه اش غلغله ی روم است...

رفت سراغ گنجشکه گفت: "پاشو برو بیرون که صبح شد".

گنجشکه گفت: "من که جیک جیک می کنم برات، تخم کوچیک می کنم برات، من برم بیرون؟"

گفت: "نه تو بمان".

رفت به سراغ خره، گفت: "زود باش، پاشو، برو بیرون، که صبح شده".

خر گفت:‌ "من که عرعر می کنم برات، پشگل تر می کنم برات، همسایه خبر می کنم برات، من برم بیرون؟"

پیره زن گفت: "نه تو بمان".

رفت پیش مرغه گفت: "پشو برو بیرون که صبح شده" مرغه گفت:‌"من که قد قد قدا می کنم برات، تخم بزرگ می کنم برات، من برم بیرون؟" گفت: "نه تو بمان"

آخر سر آمد به سراغ سگه، گفت: "پاشو برو بیرون". سگه گفت من که واق واق می کنم برات، ‌دزد را بی دماغ می کنم برات، ‌من برم بیرون؟" گفت: "نه تو هم بمان".

همه آن جا ماندند و کارهای پیر زن را روبراه کردند و زندگیش را روی غلتک انداختند.

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.

حالا اگر خوشتون اومد یا بدتون اومد , و اینکه از اون چی دستگیرتون شد را برای دوستانتون در یک نظر بنویسید.

و حالا فکر نکنید که من حرفی برای گفتن نداشتم که بنویسم. داشتم ولی انگیزه اش نبود. و اگر انگیزه اش را پیدا کردم براتون مینویسم. داستانهائی همچون هنکل, پارس خودرو, و اکسیر داستانهائی آموزنده اند که وقتی اطلاعاتم تکمیل شد و یا شما همت کردید و اطلاعات مرا تکمیل کردید برایتان مینویسم.

این های موارد مطالعاتی (Case Study) مهمی هستند که باید مورد کاوی شوند و عارضه یابی و من که برای گفتن در اینباره حرف خیلی دارم.

من از دو مورد مالیات پرداختی کارکنان و اضافه کاری ها هم نوشته بودم ولی کسی را نگزید. و کسی را به فکر فرو نبرد. آیا پرداخت مبلغ سی و پنج میلیون تومان اضافه کاری برای دی ماه کارکنان جای تأمل نداشت و ندارد؟ و آیا برای یک کارمند پرداخت مالیات حقوق 600 هزار تومانی زیاد نیست که همه سکوت میکنیم؟