راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

دوست داشتم که
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سرگذشت ،کارکنان ،تاریخچه ایریسا ،تولد وبلاگ

دوست داشتم ایریسا را. و هنوز هم دوست دارم. مگر کسی که نزدیک به بیست سال با ایریسا زیسته است میتواند او را دوست نداشته باشد. گفتم او و نگفتم آن. چون سازمان هم همچون یک موجود زنده است. مگر کسی که بخش زیاد و مهمی از عمر خود را در ایریسا به سر برده است میتواند نسبت به سرنوشت او بی تفاوت باشد. من برای پول کار نمیکردم. عاشق ایریسا و کارم بودم. به یاد میآورم روزهائی را که کار میکردیم بی وقفه و اصلآ به فکر اضافه کار و گروه شغلی و مزایا نبودیم. نفس کار برایمان مهم بود. شاید چون آن روز جوان بودیم و مجرد و یا بی فرزند, مادیات هم برایمان مهم نبود. کار میکردیم با ماهی کمتر از بیست هزار تومان و آن حقوق چه مزه ای میداد و چه لذتی میبردیم از حقوقمان و حالا با یک میلیون تومان انگار که زهر مار است در کاممان و خرید هم برایمان لذتی ندارد. خرید که بخش زیبائی از زندگی است...


وبلاگ راه ایریسا را راه انداختم تا تغییری بوجود آورم در محیط سازمانی ام. تا همه شادان باشند و در راه رشد خود و سازمان شان. احمد رهرو را مجازاً خلق کردم تا همه با او همصدا شوند برای یک ایریسای سربلند. دوست داشتم همه با من همصدا شوند برای ساختن ایریسا. ولی همراه نشدند.

دوست داشتم مدیریت مرا تأیید کند ولی تأیید نکرد و شماتت و سرزنش نثارم شد. اما انصاف میدهم که در سر راهم سنگ اندازی نکردند. اگر میخواستند میتوانستند پیدایم کنند و حقم را کف دستم بگذارند اما نکردند و همین هم جای شکر داشت و تشکر.

دوست داشتم که خوب ها و خوبی ها را بستایم و قدردان کارکنان شایسته و زحمتکش باشم و آنها را به عنوان نمونه معرفی کنم و مرد و زن برایم فرقی نداشت. هرکس که در چشمم بزرگ بود را ستودم و از آن هم ابا نداشتم و ندارم که "گر ندارم از شکر جز نام بهر- این بسی بهتر که اندر کام زهر".

دوست داشتم زشتی ها و کم کاری ها و سوء استفاده ها را به رخ بکشم ولی هرگز هیچکس را به بدی یاد نکردم. و بیشتر دوست داشتم و دارم که رفتارهای زشت را بگویم نه آدم های زشت را.

دوست داشتم ایریسا بهترین سازماندهی را داشته باشد. و عدم سازماندهی مناسب دردی است که ایریسا را رنج میدهد و ایریسا در این رابطه باید حالا حالاها کار کند تا سازمان مناسب خود را بیابد و با سازماندهی فعلی مشکلات همچنان پابرجاست.

دوست داشتم ایریسا همه اش علم باشد و دانش, و کار با استانداردهای علمی انجام شود ولی با این استاندارد هم فاصله داریم. و کار پروژه ای , سازمانی را طلب میکند که در حال حاضر به شدت ضعیف است و برای همین هم هست که پروژه هایمان با تأخیر روبرو و کیفیت عالی ندارند. شاید هم استاندارد و همه چیز داریم و آدمش را کم داریم. آدمیانی که در کنار هم کار تیمی سازنده ای را انجام دهند.

دوست داشتم از پروژه های موفق بگویم و مدیر پروژه موفق و تیم موفق پروژه و دوست داشتم بگویم که بعضی از مدیران پروژه کارشان بیشتر امروز و فردا کردن است تا انجام به موقع تعهداتشان.

دوست داشتم از پروژه های شکسته خورده و به گل نشسته بگویم. و بگویم باید تحلیل کرد شکستها را. تحلیل نه توجیه. امروز پروژه پارس خودرو و اکسیر برای من درس اند نه شکست. ولی تحلیل های مکتوب و درس از مطالعات موردی اش کو؟

دوست داشتم بگویم و بنویسم که اعتبار و آبروی ایریسا از همه چیز مهمتر است و باید حفظ شود و اگر شده است باید میلیونها هزینه کرد و این اعتبار را حفظ کرد حتی اگر مجبور باشیم سیستمهای اکسیر را از ابتدا بنویسیم.

دوست داشتم بگویم و بنویسم که اگر پروژه نگهداری ذوب را از دست میدهیم همه اش تقصیر دیگران نیست و ما باید به خودمان و کارشناسانمان و مدیرانمان نمره منفی بدهیم و اشکال را از خود بدانیم که شاید خوب عمل نکرده ایم.

دوست داشتم بگویم که کارشناسان ایریسا باید تخصصی تر و مستند تر کار کنند و محصولاتی تولید کنند که هیچ مشتری و کارفرمائی جرئت نکند آنها را نادیده بگیرد. در تمام دنیا و در تمام شرکتها , کارکنان و کارشناسان به مدیریت بالاتر گزارش کار میدهند. گزارش ماهیانه , فصلی و سالیانه. ولی این رسم برای ما فراموش شده و مهمل است.

دوست داشتم ظاهر را کنار بگذاریم و به باطن و عمق فرو رفته و غواصی کنیم. رتبه اول بودن در انجمن انفورماتیک و ایزو و تیکیت ارزش های ظاهری و برای ما بدون محتوایند. باید افرادی بطور منظم و جدی با مشتریان و کاربران سیستمها در تماس و جلسه حضوری داشته باشند و درد آنها و حرف آنها را بشنوند و بدان عمل کنند و مشکلات را گزارش و بر طرف کنند و نسبت به کوچکترین مشکل مشتری روی پروژه و سیستم ها حساس باشند تا شاهد دفاع مشتری از خود باشیم.

دوست داشتم که کارکنان ایریسا بهترین امکانات رفاهی را داشته باشند و با فراغ بال و راحت فقط به فکر ایریسا باشند ولی چه کنم که بعضی ها کار دوم دارند و در ایریسا هم که هستند فکرشان جای دیگر است. هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای؟

آرزو و آمال من فراوان بود و هست و فهرست آن تمامی ندارد. دوست داشتم همه خندان و شاد باشند نه کسل و بی روحیه. دوست داشتم کارکنان غمی نداشته باشند و اگر هم غمی دارند در دلشان باشد و خنده هاشان بر لب.

دوست داشتم و دارم که هیچکس کارش را گرو نکشد برای گروه شغلی و منافعش. و کار را مقدس بداند و هرگز از کار خود کم نگذارد. اخلاقی که خودم داشتم و هر چند از ندادن گروه شغلی ام از روز 1/1/1 دلخون بودم از دست مدیران خودم. ولی همه کاری کردم برای ایریسا. و امروز تحلیلم این است که نگرفتن لول معلول بی تفاوتی و سهل انگاری مدیران بالادستم بود که مسئله من مسئله آنان نبود. معلول مودبانه رفتار کردن خودم بود و نجابتم. و اگر زل میزدم در چشم برترین مدیرم و بی احترامی میکردم عزیز بودم. ولی ما ادب خود را به لول نفروختیم و نمیفروشیم.

دوست دارم که مدیران و سرپرستان در پی بالابردن سطح علمی و رشد کارکنان زیر دست باشند و همیشه مدافع آنان باشند. و نسبت به سرنوشت زیردستان حساس باشند و هرگز بی تفاوت نباشند و برای آموزش علمی زیردستان و جانشین پروری پیشقدم باشند. 

دوست داشتم که 2 پست دیگر در روزهای 15 و 25 اسفند برای شما بنویسم و بگویم که سه سال تمام برای شما کارکنان هر ماه سه بار سفره انداختم تا دین ام را به همکاران و ایریسا ادا کرده باشم. و علیرغم همه دوست داشتنها عیدی همه مخالفان و موافقان را بدهم و از خدمت شما مرخص شوم و بگویم این آخرین پست من است. معذرت و خدا نگهدار.

دوست دارم از همه کسانی که با نام و بی نام و یا نام مستعار برایم مطلبی ارسال کردند و یا کامنتی بر روی مطالب گذاشتند, تشکر ویژه داشته باشم.

دوست داشتم روزی به جای گل قشنگ روی وبلاگ عکسی از خودم بگذارم ولی پا روی همه دوست داشتنها و دلخواه خود گذاشتم و این کار را هم نکردم. و فقط به خاطر ایریسا به پایان رسیدم.

و چقدر سخت است برایم که دیگر ننویسم و شما را تنها بگذارم. سه سال شب و روز. در سفر و در مأموریت و در روزهای تعطیل شب و نصف شب این وبلاگ را پرستاری کردم و حالا چقدر دردناک است که آن را رها کنم. ای کاش یک نفر تمام مطالب این وبلاگ را خلاصه و دسته بندی میکرد تا ببنید که برای اداره یک شرکت از گفتن هیچ نکته ای فرو گذار نکرده ام. در شادی و جشن ها و در عزا در کنار شما بودم. مرا مرور کنید تا حرفم را دریابید.

و چیزی که دوست نداشتم ننوشتن و به پایان رسیدن این وبلاگ بود که با چشم اشکبار میگویم رخ نمود. دیگر مرا سرزنش نکنید ای خفتگان. که من وظیفه خود ادا کردم و شمایید و وجدانتان.

با تعطیلی این وبلاگ من آزاد میشوم و بند از پایم برداشته. با بودن وبلاگ نمیتوانستم در جمع, خودم باشم. باید احمد نمی بودم. احمدی که حرف هایش حق بود ولی نمیتوانست خود را آشکار کند. و نمیتوانست حرفها و ایده های خود را پیگیری کند. آب ها که از آسیاب افتاد من دوباره آفتابی میشوم و به صحنه میآیم اما با شناسنامه. هر چند از بچگی شناسنامه درست و حسابی نداشتم. و داستان پرفراز و نشیبم زندگی ام اگر نوشته آید خواندنی خواهد بود. و روزی که احمد بیاید با صراحت بیشتری منتقد و یاور شرکت ایریسا خواهد بود.

خوانندگان , دوستان و همکاران صمیمی ام  درود و بدرود.

راه ایریسا پر رهرو باد.     

چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم
بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم
بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند
من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم
خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش
چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم
بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ
من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم
سرم ای ماه به دامان نوازش بکذار
تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم
به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی
شکوه های شب هجران تو آغاز کنم
با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای
از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم
بوسه می خواستم از آن مه و خوش می خندید
که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم
سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش
خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم (ه.ا. سایه)