راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

ایریسا در سالی که گذشت – قسمت دوم
ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: سرگذشت ،منابع انسانی

در این چند روز هر چه با خود کلنجار رفتم که چیزی بنویسم, دل و دماغش نبود. امروز و فردا کردم. همان که بلای جان همه است. ولی نمیدانم چطور شد که یک دفع به جوش آمدم. بی مهابا word  را باز کردم و شروع کردم به نوشتن. حال چه از آب در آید, خدا میداند.....


به راستی من از چه نا امید شده ام؟ چه چیزی مرا به اینجا رسانده است که دیگر دستم به قلم نمیرود؟ گرفتاری که ندارم. مشکل خانوادگی که ندارم. نکند مشکل روانی پیدا کرده ام؟ آقای دکتر عباسپور هم که بعد از عید خبری از او نیست. تازه اگر هم باشد من که نمیتوانم به او مراجعه کنم و بگویم دردم چیست. نمیتوانم شرح حال خود را بگویم تا نسخه ای برایم بپیچد.

به راستی من از همه چیز نا امید شده ام. خصوصآ از بخشی ازکارکنان ایریسا. نکند این یأس و ناامیدی و بی تفاوتی آنها و محیط است که به من سرایت کرده است. نکند این عمل آنها و فرهنگ سازمانی است که مرا به عکس العمل ننوشتن واداشته است.

بی رو دربایستی بگویم من از بخشی از کارکنان ایریسا ناامیدم. و این نا امیدی را در آنها هم می بینم. آنها بی تفاوت اند. آنها بی انگیزه اند. شما را به وجدانتان قسم آیا اینگونه نیستید. آیا شما هم بیمار نیستید؟ میتوانید از الان موج خشم و نفرت خود را بر من ببارید اما من بر حرف خود باقی ام. اگر نه همه بی تفاوتند و منطقاً نمیتوان آن را اثبات کرد ولی برای اکثریت چنین است.

اگر وضع بدین منوال باشد باید شاهد فرود باشیم. و آن را در انتظار بنشینیم. اگر معجزه ای نشود این سرنوشت ایریسا است. همه پشت سر یکدیگر حرف میزنیم. اما در روبرو به به و چه چه است. مدیری می شناسم که پشت سر همه حرف میزند. برایش هم فرقی نمیکند که دیگری مدیر باشد یا کارمند. مدیری میشناسم که به اطاق خود پناه برده است و کاری به جائی ندارد مگر به کار خودش. مدیری میشناسم که جز به منافع خود نمی اندیشد. مدیری میشناسم که در اطاق خود بند نمیشود. و کارکنانی میشناسم که اگر همه را آب ببرد آنها را خواب خواهد برد. و در این بین کارکنانی که سر در لاک فقط کار خود میکنند. و پروژه هائی که بلاک میشوند و این عملکرد ماست.

من حرفهای دیگران را واگویه میکنم  که یکی در فکر ساخت و ساز است و آن دیگری در فکر تدریس و آن دیگری در کار سهام و جمعی در حال کسب تجربه و آموزش زبان برای داشتن دستی پر برای بکارگیری در دیار غربت و غرب. و آیا اینها آغاز فرو افتادن نیست. از گفتن نباید هراسید که بیداری و هشداری نیاز ماست. امروز ایریسا به روحیه و شادابی و رشد و کار درست نیاز دارد. و از همین جا میروم و به قسمت دوم از ایریسا در سال گذشته میپردازم. که قسمت اول در پست قبلی بود.

2-   در سال 90 تغییرات مدیریتی بسیار اندک بود. فقط مدیر اداری بود که جا به جا شد. آقای مهندس فرزانه از مدیریت اداری جای خود را به آقای مهندس بابائی داد. و این رفتن و آمدن خود داستانی داشت که مینویسم. آقای فرزانه مدیر امور اداری و توسعه منابع انسانی بودند ولی نمیدانم بر چه اساسی پستی خلق شد به نام امور سازماندهی و توسعه منابع انسانی. و این پست اخیر را دادند به آقای بابائی. و نمیدانم از کجا به این نتیجه رسیدند که آقای بابائی بدون تجربه در مدیریت اداری و سازماندهی برای این کار شایسته هستند. و نمیدانم کدامین مشاور تیزهوشی ایشان را معرفی کرده بود.

این هم خود شگردی مدیریتی است که پستی به موازات پست امور اداری ایجاد کنند و به مرور کارهای یکی را به دیگری دهند و دیگری را ایزوله کنند. شاید اگر من تصمیم گیر بودم در یک تصمیم شفاف و روشن از زحمات آقای فرزانه تشکر میکردم و آقای بابائی را معرفی میکردم.

همین ایزوله شدن ها بود که یکی را مجبور به استعفا کرد و او که بحرانی ترین دوران ایریسا را مدیریت کرده بود به آرامی کنار رفت. آری ایریسا هیچ دورانی بحرانی تر و مشکل تر از سال 1390 نداشته است و امیدوارم که هرگز نداشته باشد.

هم آقای فرزانه برایم محترم است و هم آقای بابائی که تقریباً مدیریت اداری ایشان یک ساله شد. ایشان مدیرپروژه و کارشناس برجسته ای در حوزه سیستمهای اطلاعات مدیریت بودند. هم تجربه مدیریت پروژه فولاد خوزستان را در پرونده داشتند و هم تجربه پروژه فولاد غرب آسیا را در آستین. اما تجربه امور اداری نداشتند. ایشان خوش قلب و با کارکنان رابطه خوب و دوستانه ای داشته و دارند.

برای ایشان آرزوی موفقیت  دارم و ایشان را به اهمیت امور سازماندهی و اداری تذکر و توجه میدهم و میگویم امور اداری جائی نیست که با آن به آسانی برخورد شود و هندوانه ای نیست که بتوان آن را با یک دست بلند کرد. حال چه شده است که شما در آن واحد میخواهید با یک دست دو هندوانه را بلند کنید. هیچکس نمیتواند با یک دست دو هندوانه را بلند کند مگر اینکه آنها را در یک زنبیل بگذارد. و چنین زنبیلی هنوز برای امور اداری و پروژه ها به عنوان دو هندوانه بزرگ ساخته نشده است. نمیشود در هفته که پنج روز است سه روز را برای پروژه غرب آسیا و فولاد کاوه اختصاص داد و دو روز را برای امور اداری. مظلوم امور اداری که اینقدر آسان گرفته میشود. به مدیریت ایریسا اعلام و عاجزانه میخواهم که از یک کارمند نخواهید چند کار را انجام بدهد. این بهره وری نیست. بهره وری این است که امری مهم را یک نفر به خوبی با کارائی موثر انجام دهد. من به آچار فرانسه اعتقادی ندارم. امروز از کارکنان نخواهید که آچار فرانسه باشند. پیچی هم هست که فقط با پیچ گوشتی باز میشود و از آچار فرانسه کاری ساخته نیست. وظیفه ای خاص با نیرو و تیم خاص و با برنامه خاص موفق تر است.

مورد دوم تمام شد. با تشکر از زحمات آقای فرزانه در سخت ترین دوران و آرزوی موفقیت برای آقای بابائی در سالهای پیش رو. منتظر با حال شدن کارکنان ایریسا هستم. مرداب را نمی پسندم. چه کنم با صاحبان فضلی که خود را برتر از همنشینی با احمد میدانند و او را احمقی می دانند که جوابش خاموشی است؟