راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

سفر به آینده
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: سرگذشت ،کارکنان ،تاریخچه ایریسا ،پروژه ها

در این پست از رویاهایم برایتان میگویم. رویاهائی که آرزوی به واقعیت پیوستنشان را دارم. حرف هایم ناباورانه است اما کم و بیش به واقعیت خواهند رسید. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد..


سفر به آینده را آغاز می کنم. سال 1393 است.  اردیبهشت هزار و سیصد و نود و سه. جشنی بر پاست. ایریسا عجب جشن با شکوهی گرفته است. جشنی که فقط کارکنان یک پروژه دعوت شده اند. همراه با تعدادی از مدیران ارشد. جشن موفقیت یک پروژه خیلی مهم و سرنوشت ساز. جشن پایانی"پروژه توسعه و ارتقای زیر ساخت و سیستمهای اطلاعاتی فولاد مبارکه."

خیلی وقت بود که جشنی بر پا نشده بود. از سال 1389 دیگر ایریسا جشنی به خود ندیده است. آن روزهای خیلی قدیم هر از گاهی جشنی برای روز دانش آموز یا روز زن برگزار میشد. جشن روز دانش آموز چند سال قبل در ساختمان فولاد مبارکه را یادتون میاد. سه شب پشت سر هم جشن و جایزه و مهمانی شام بود. جشن باغ نیلوفر را یادتون میاد همه کارکنان با زن و بچه با جمعیتی بیش از هزار نفر در یک شب رویائی با هم جشن گرفتند و شادی کردند و آخرش هم عجب مهمانی شام مفصلی بود. حالا چند سالی هست که جشنی  برپا نشده است.

حالا چه جشن خوبی. واقعاً جای شادمانی دارد و سر افرازی. پروژه ای که از مهر سال 1390 آغاز شده بود به بهره برداری رسیده است. و مدیریت شرکت جشنی در باغ هتلی سنتی و مدرن ترتیب داده است. مدیر پروژه , آقا حیدر هم در پوست خود نمی گنجد.  دیگر مدیران زیرپروژه ها هم جمع اند. آخه این پروژه ارتقاء , 65 زیر پروژه داشت.

آه می بینم که مدیریت شرکت تعدادی لوح تقدیر آماده کرده است و به مسئولین پروژه تقدیم میکند. آه چه کار جالبی می بینم که به هر کس که لوح سپاس میدهند, یک پاکت هم میدهند که تراول چک های 500 هزار تومانی درون پاکت هاست. واقعاً حق بچه هاست. کافیست بدونید که چه پروژه بزرگی را اجرا کرده اند. حتی اگر تو این پاکت ها هزار تومان هم بود چقدر شیرین بود. مثل چند سال گذشته نبود که پولی به حسابمون بریزند و نفهمیم بابت چی بود. تازه با پاداش 4 ماهه هم  مخلوط شده باشه. مستقیم فهمیدیم که به خاطر پایان پروژه "ارتقاء" بوده است.

من هم سراغ چند تا بر و بچه های پروژه میرم. با اونها گپی میزنم. می پرسم راز موفقیتشان چی بود. همه میگن ما یک تیم بودیم. یک تیم با انگیزه و پر نشاط. شاد و شنگول. کارمون توی پروژه مثل زندگیمون بود. ما مدیون مدیر پروژه ایم که به ما انگیزه میداد. باهامون ارتباط برقرار میکرد. به حرف دلمون گوش میکرد.

مدیر پروژه اختیار کافی داشت. برای خودش بودجه داشت. ماهی یکبار اعضای چند تیم را به شام دعوت میکرد. حتی بعضی وقت ها با خانواده. بعضی وقتها فقط یک بستنی مهمون بودیم. اما توی همون مهمونی هم انرژی میگرفتیم.

دست مدیر پروژه را باز گذاشته بودند. مدیر پروژه بودجه داشت. هر وقت یک تیمی کارش جلو بود و به یک مایل استون دست پیدا کره بود. با سیستم پاداشی که داشت محاسبه میکرد و یک پول قلمبه (به قول مرحوم یزدانی) بهمون میداد. کاری به پاداش 4 ماهه نداشت که بعضی وقت ها نه ماهه میشه و آخرش هم سر زا میره. آره پاداش خوب میداد که بعضی وقت ها غیر نقدی بود و خیلی آدم شاد میشد. مثلاً یک سرویس غذا خوری آرکوپال میداد که کلی خانم خانه خوشحال میشد. یک بار هم حوله حمام با آرم شرکت داد که کلی حال کردیم. البته یک حوله استخری هم داده بود که هر وقت استخر می رفتیم هر کی میدید میگفت عجب شرکتی. چقدر به فکر کارکنان است.

 رفتم سراغ یکی از مدعوین. او میگفت من تو پروژه ایلوا در دهه 60 بودم. اون موقع هیچ تجربه ای نداشتم. تازه برنامه نویس شده بودم. اصلاً کامپیوتر ندیده بودم. اصلاً سیستم سرم نمیشد. اما روزی که میخواستم در پروژه ارتقاء کار کنم بیست سال سابقه سیستمی داشتم. شاید چند هزار برنامه نوشته بودم. با صدها یوزر سر و کله زده بودم. لذا تجربه ام و سابقه ام به کمکم اومد و حالا عجب سیستمی برای فولاد پیاده کرده ایم.

یکی میگفت ما توی پروژه ایلوا کارشناس خارجی کنار دستمون بود. اونها میگفتند چی کار کنید ولی حالا ما بدون حضور کارشناسای ایلوا یا ایتالیائی ها کار را پیش بردیم.

خوب, توی پروژه ایلوا هر کاری استاندارد داشت. کسی نمیتوانست الکی فایل در دیتابیس اضافه کنه. حتی کسی نمیتونست الکی فیلد اضافه کنه. حتی اگه تایپ یا نوع فیلدش نیومریک یا عددی بود و اشتباه بود آقای استفان پانوسیان که یادش به خیر باشه جلوش را میگرفت. کار حساب و کتاب داشت. وقتی یک برنامه نویس برنامه مینوشت آقای فیلیپ برنامه اش را بررسی میکرد و پرفورمنس اون را میدید و اگه اشتباهی داشت به اون میگفت.

توی این پروژه "ارتقاء" هم به حق عجب سازمان خوبی برای استاندارد سازی و کنترل برنامه ها و تست اونها داشتیم. مگه میگذاشتند کسی قصّر در بره. مو را از ماست میکشیدند.

توی پروژه ارتقا باید طبق برنامه پیش میرفتیم. هر ماه باید گزارش میدادیم. ساختار سلسله مراتبی دقیقی تعریف شده بود. مدیر پروژه به همه هموندان یا ذینفعان و یا استیکهولدر ها (Stake Holders) گزارش دقیق میداد.

میرم سراغ یکی دیگه از استخوان دارهای قدیمی. میگه واقعاً فولاد مبارکه که کارفرما بود سنگ تموم گذاشت. پروژه را از خودش میدونست. از پروژه و مدیر پروژه خوب حمایت کرد. واقعاً میشد به اون گفت حامی پروژه. صاحب پروژه. یاد پروژه ایلوا می افتم که اون موقع فولاد مبارکه چه بهائی به ایلوا میداد و به کارشناسای ایلوا. براشون توی شهرک صفائیه همه چیز مهیا کرده بود. پول خوب بهشون میداد. خونه سازمانی با تموم امکانات و حتی دیش ماهواره هم داده بود. وسیله سواری در اختیارشون بود. هم ریالی بهشون میداد هم دلاری.

خوب ما که دست کمی از خارجی ها نداشتیم. به خدا ما با سوادتر از خیلی از ایتالیائی ها بودیم. به ما هم رسیدند. نگفتند اینها ایریسائی هستند. گفتند اینها هم جزئی از ما هستند. به ما هم پاداش دادند. درسته برای سازمان فولاد و دست اندرکاران پروژه سیستم تعریف کردند و پاداش برا خودشون دست و پا کردند. اما ما را هم بی نصیب نگذاشتند. واقعاً کارفرمای خوب و لایقی بودند. دیگه معاذی الکی گیر نمیداد. مهندسی صنایع هم واقعاً طرح و برنامه خوبی برای IT داشت. چند تا کارشناس قدر قدرت IT  داشت که اگه اینها نبودند کار پیش نمیرفت. اینها همه از عوامل موفقیت پروژه بودند. از همه مهمتر آقای دکتر هم که حامی ما بود. اصلاً ایریسا را از خود فولاد میدانست و از هیچ کمکی دریغ نمیکرد. البته میخواست و پیگیری میکرد و مدیر عامل سمجی هم رو سر ایریسا گذاشته بود. مدیری که از حرف زدن و استدلال خسته نمیشد.

میرم سراغ یکی دیگه از قدیمی ها. میگه من یک سهامدار ایریسا بودم. عمری کار کرده بودم و سهامی خریده بودم. این سهام داشت بی ارزش میشد هیچکس نمی خرید. شرکت هم سودی نصیب ما سهامدار ها نمی کرد. چون سیاستش دیگه سودآوری نبود. یک روز طبق قولی که نماینده فولاد مبارکه آقای ابراهیمی داده بود سهام ما را فولاد به نرخ خوب خرید. خدا عمر به این دکتر سمیعی نژاد بده, دستور و موافقت او بود. بعد هم ما دلگرم شدیم و حواسمون جمع پروژه شد. آخه اکثر قدیمی های پروژه ,سهامدار بودند. اگه با این عمل ما را شارژ نمیکردند , ما هم نمیتونستیم انرژی صرف کنیم و پروژه را خوب پیش ببریم. الحق و الانصاف آقای شهریاری هم درسته که مخالف رفتن شرکت به فرابورس بود اما برای رسیدن سهامدارها به حقشون که دخیل در پروژه بودند, هر وقت دکتر را میدید , مسئله را یادآوری میکرد. دیدم داره کم کم پرت و پلا میگه. رفتم سراغ یکی دیگه.

میرم سراغ یکی از خانمها. خامی متشخص و شیک پوش. برام تعریف میکنه که توی پروژه ایلوا در تهیه سیستمها هیچ زنی نقش نداشته. حتی یک برنامه نویس زن هم نبوده است. اما توی پروژه ارتقاء تعدادی زیادی خانم فارغ التحصیل رشته کامپیوتر و مهندسی صنایع با سوابق بالا بود که در تهیه سیستمها از خود خیلی مایع گذاشتند. و بالاخره خانمها هم نقش خودشان را در این پروژه ملی نشان دادند. دیدم حرفاش درسته و به یادم اومد که توی پروژه ایلوا تمام افراد مردان بودند , لیسانسیه هائی بودند با رشته ریاضی و فیزیک و یا ریاضی گرایش کامپیوتر که چند واحدی برنامه نویسی گذرانده بودند. ولی حالا از نظر تحصیلی چه نیروهای ارزشمندی داریم. و در پروژه ارتقاء نیروهای جوان و رو به امید هم کم نبودند.

میرم سراغ مدیر پروژه. که حالا دیگه موهاش سفید سفید شده. میگه من به آرزوم رسیدم. دلم میخواست یک یادگار خوب از خودم بجا بگذارم. من نزدیک به بیست و پنج سال سابقه و تجربه برنامه ریزی تولید و سیستمهای تولید و کار با سیستمها را داشتم. برای این کار در ایتالیا دوره دیده بودم. روی سیستمهای ایلوا خوب کار کرده بودم. سیستمهای کره ای ها و اطریشی ها را بازدید کرده بودم. با اونها مذاکرات فراوان کرده بودم. چند تا خظ تولید دیده بودم. من و دیگران آخرین نسل از باقی مانده های زمان ایلوا بودیم. اگه ما این سیستمها را ارتقاء نمیدادیم هیچکس دیگه نمیتونست این کار را بکند. ما هم سیستمهای قدیم و زیمنس را دیده بودیم و کار کرده بودیم, هم محیط های جدید اوراکل و ای آر پی را. ما باید دین خودمون را به فولاد و بالاتر از اون به مملکت ادا میکردیم و خوشحالم که این پروژه به ثمر نشست.

ما برای خود رسالت قائل بودیم. باید مشکلات فولاد مبارکه را حل میکردیم. این سیستمهای قدیمی دیگه داشت قفل میکرد. تکنولوژی قدیمی شده بود. دیگه خارجی ها هم ما را تحریم کرده بودند و ساپورت نمیشدیم. باید این سیستمها عوض میشد. این سیستمها دیگه عین جیگر زلیخا شده بود. در طی این سالها هر کس رسیده بود یک نوکی تو اونها زده بود. برنامه ها و سیستمها عین ماکارونی یا اسپاگتی شده بودند. مدارکشون دیگه به روز نبود. حالا همه چیز به روز و مطابق استاندارد شده. مدارکش موجود است.

ما افتخار میکنیم که الان فولاد مبارکه این سیستمهای جدید را دارد که یک سرمایه ملی و بومی است. انشاالله خدا ازمون قبول کنه.

من هم به مدیر پروژه و تیم پروژه که حالا در اوج هستند, غبطه میخورم و به اون میبالم. میگم ای کاش من هم با اونها همکاری کرده بودم. ای کاش چوب لای چرخشون نگذاشته بوم. زمستون رفت و روسیاهی به ذغال موند. 

مهمانی رو به پایان است و مهمانی را ترک میکنم. و هنوز در اندیشه که چه باید کرد و چه باید گفت تا همه سربلند باشیم. و دیگران هم برای ما خوب بنویسند.

هوای اردیبهشت اصفهان فرحبخش است و در نیمه شب هتل را ترک میکنم و پیاده به طرف خونه راه میافتم. توی این فکر و خیال که بقیه مهمونی و جشن را چطور بنویسم که ناگاه با فریادی از جای خود بالا میجهم. خانم است میگوید: ای مرد پاشو. این لپ تاپ تو سرت بخوره. چقدر به اون ور میری. پاشو کمی به فکر بچه هات باش.