راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

سیزده بدر 1392
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: سرگذشت ،تاریخچه ایریسا ،منابع انسانی ،مناسبت ها

همچنان دوست دارم که اگر پست قبلی را نخوانده اید کمی وقت بگذارید و آن را بخوانید. و اگر کامنتی در رابطه با آن دارید برای من و همکارانتان بنویسید.....


آدم ها باید نسبت به محیط و پیرامون خود حساس باشند و احساس مسئولیت کنند که اگر حساس نباشند جامعه و محیط و سازمان به راه خود خواهد رفت و دیگر در این سازمان ما نقشی نخواهیم داشت و وقتی نقشی نداشتیم هر اتفاقی افتاد آنوقت نباید دیگران را مسئول بدانیم بلکه باید خود را سرزنش کنیم. نق زدن و غرغر کردن و پچ پچ کردن فایده ای ندارد. باید صریح باشیم و نظرات خود را در رابطه با رخدادها و تصمیمات در جامعه سازمانی خود بیان کنیم تا امور به مسیر درست خود هدایت شوند.

من نکاتی در پست ها مینویسم که اگر شما اظهار نظر نکنید من و مدیریت چه بازخوردی دریافت می کنیم؟ که بر اساس آن اقدام کنیم؟ وقتی شما چیزی ننویسید و نظری ندهید ما دلسرد می شویم و به سردی میگرائیم تا خاموش شویم. شما که اهل دانش و سیستم هستید میدانید که هر سیستمی به Feed Back نیاز دارد تا خود را اصلاح کند. من هم یک مثال برایتان میزنم. امیدوارم هیچکدام از شما وازکتومی نکرده باشید. میدانید که اسپرمها تولید میشوند و راهی برای خروج میخواهند ولی وقتی فرد وازکتومی کرده باشد پس از مدتی که اسپرمها راه خود را برای خروج مسدود می بینند سیستم باهوش بدن می فهمد و دیگر اسپرمی تولید نمی کند. آری اگر نوشته ها و انتقادهای ما راه به جائی نبرد کم کم به این نتیجه می رسیم که دیگر نباید بنویسیم و نباید انتقاد کنیم. و ننوشتن و انتقاد نکردن آتشی به پا میکند که دودش به چشم همه ما می رود. این بحث طولانی شد امیدوارم حرفم مقبول افتاده باشد.

قبل از اینکه برای سیزده بدر بنویسم برایتان بنویسم که 13 روز فروردین را طی کردیم تا به سیزده بدر رسیدیم. در این روزها چه کردیم و چه استفاه ای بردیم؟ در این روزها به دیدار بزرگترها رفتیم. به دیدار دوستان رفتیم. و رسم خوب دید و بازدید را بجا آوردیم. موضوعی که مطرح میکنم نمیدونم تا حالا به آن فکر کرده اید یا خیر؟ و آن موضوع رفتن به خانه مدیران است در ایام عید. به نظر شما رسم خوبی است یا نه؟

خدمت شما عرض کنم که احمد به یاد نمیآورد که در طول خدمت خود برای تبریک سال نو و یا هیچ مورد دیگری به منزل مدیر خود رفته باشد. اصولاً نظر شما راجع به رفت و آمد خانوادگی کارکنان با مدران ارشد چیست؟ آیا آن را تأیید می کنید یا خیر؟ بدون اینکه حتی یک مورد از رفت و آمد خانوادگی در ایریسا سراغ داشته باشم , این را برای تمام سازمان ها در سراسر کشور نوشتم. موضوع دیگر وجود زن و شوهر ها در یک اداره است, آن را چگونه تحلیل می کنید؟ اصولاً با حضور افراد فامیل مثل برادر , خواهر , داماد , عروس و فرزند در یک سازمان نظرتان چیست؟ بدون آن که بخواهم مورد را تحلیل کنم چنین بیان می کنم که احمد حضور افراد فامیلی در سازمان را نمی پسندد و حضور افراد فامیل در یک شرکت را برای شخصیت یک مدیر به مصلحت نمی داند. و در کل وجود این موارد را برای سازمان ها بدون آسیب نمی داند.

در ایام عید بهترین تفریح ها برای آدمی وجود دارد. مسافرت یکی از آن تفریح هاست که سیری است در آفاق و سیری هم در انفس باید داشت و آن مطالعه است که من از دومی بهره مند شدم و خدای بزرگ را برای آن شاکرم. همدم من در این روزها فیلسوفان بزرگ همچون جان لاک و ژان ژاک روسو بودند و کمی بیشتر با دیوید هیوم آشنا شدم. فلسفه خواندم آنهم فلسفه سیاسی و چه لذت ها بردم و با خود اندیشه کردم که اگر روزی این وبلاگ برای مسائل اداری ننویسد میتواند اندیشه های بزرگان را مطرح کند و زندگی نامه سراسر زیبای آنها را برای خوانندگانش شرح دهد.

سیزده بدر امسال را در پارک های شهر قدم زدم. همه آنچه دیدم صحنه های تکراری سال های گذشته بود. و شاید بد نباشد که همین الان پست  15 فروردین 89 با عنوان "دردسرهای من" را بخوانید. فقط قطعه ای از آن را اینجا برایتان نقل میکنم:

قبلا از یادداشت برداری برایتان نوشته ام و حالا یادداشتی را که در روز سیزده فروردین1388 در دفترم نوشته ام برایتان مینویسم که خالی از تفنن نیست. شما هم برای خودتان بنویسید روزی به کارتان آید.

امروز13 فروردین 88 به تنهائی در پارک قدم زدم. هوای آفتابی و فرحبخشی بود. همه آمده بودند تا سیزده را بدر کنند. زاینده رود کم آب شده بود و مردم جائی پا گذاشته بودند که قبلا هرگز پا نگذاشته بودند. آری کف رودخانه قدم میزدند و شاید در کنار آب کمی که جاری بود حسرتی در دل داشتند و خیلی ها همچون من افسوس خورده اند. (البته امسال که سال 89 باشد رودخانه پر آب است و آدمی خوشحال و به وجد میاید.)  بعضی ها قلیان چاق میکردند و بعضی قلیان دود میکردند. دختر بچه ها بدمینتون بازی میکردند. تعدادی، دو درخت نزدیک به هم گیر میآوردند و طنابی میبستند تا تاب بازی کنند و تاب بخورند. خانواده هائی والیبال بازی میکردند بساط کباب و جوجه هم راه افتاده بود. بازار ورق بازی هم گرم بود و اکثرآ حکم میزدند. حکم ایرانی. خانواده ها دور هم نشسته بودند و صحبت میکردند و میخندیدند ، فارغ از سیاست. دختر بچه های در سن بلوغ با هم نشسته بودند. همه بدنبال آب بودند. و در فکر تهیه نهار. دم ظرفشوئی که یک شیر آب بود همه ازدحام کرده بودند. شکستن تخمه آفتابگردان هم که کار همه شده است. و هرچه مواد خوراکی که از ایام عید روی دست مانده است در این روز مصرف میشود. دو نفر سراغ دستشوئی میگیرند که به آنها آدرسش را میدهم. و آدرس من درست تر از آدرسی است که دیگران به آنها داده اند. آنجا هم همه صف کشیده اند در دو صف مردانه و زنانه و منتظر هستند تا خود را راحت سازند و کیفی بکنند و چه کیفی دارد پس از طی یک صف طولانی شاشیدن.البته اگر در صف فراموشت نشود. خیابان های اطراف هم ترافیک سنگینی دارد و روی ماشین ها سبزه است و پلیس سبزه ها را از روی ماشین بر میدارد و نیروهای شهرداری آنها را در کیسه پلاستیک جمع آوری میکنند. در مکانی ماشین ها چمن در قیچی پارک کرده اند که موقع رفتن حتمآ بعضی ها خیلی منتظر و معطل میشوند. بعضی ها در پشت شیشه یادداشت گذاشته اند که در صورت نیاز به جابجائی با شماره همراه ... تماس بگیرید. پیرمردی به تنهائی نشسته و به دور زل زده است و به گذشته ها میاندیشد. به چه فکر میکند؟ به عمر گذشته. به اینکه روزگاری دیگر او نیست تا این فضا و محیط را بنگرد و لذت ببرد. و شاید به بیچاره گی ها و زحماتی که کشیده است و به ایام جوانی میاندیشد. در رودخانه کم آب قایق های تفریحی به گل نشسته اند. خانواده ای یک دارت به درخت بسته و اعضای فامیل مسابقه دارت بازی دارند. نوعروسی در میان فامیل, چه دورانی دارد. بعض جوانها هم در کنار نامزد خود دراز کشیده اند و در عالم جوانی اند. همه برای سیزده بدر آمده اند و حتی معلولی را با ویلچر آورده اند. بعضی ها عکس میاندازند و فیلمبرداری میکنند. آه. مردی با سبیل زیبا و کلفت همچون آقای روناسی با قیافه ای جالب که من خیلی میپسندم و یک پکی هم به سیگار میزند از کنارم رد میشود. ای کاش میشد یک عکس با او گرفت. بعضی خانواده ها هم ظهر نشده نهار را کشیده و مشغول خوردن اند.

آه چه سپیدارهای قشنگ و سر به فلک کشیده ای که از روزگاران قدیم به یادگاراند. و هم مردم قبل از انقلاب را دیده اند و هم مردم بعد از آن را. قبل از انقلاب این محل بیشه ای بود و لوطی ها و قماربازها و ... ساعاتی را در زیر این درختان سپری کرده اند و شاید هم کشاورز زحمت کشی که آنها را آب داده است. ماشین ها و اتوبوس ها به سرعت از هم سبقت  میگیرند و یک موتور سوار دوپشته ، تک چرخ میزند که چه بی عقلی بزرگی است و همین هاست که میگویند سیزده، نحسی میآورد و نحسی سیزده ما را گرفت و گرنه سیزده نحسی ندارد. عملکرد ما آن را نحس میکند.این نوشته ها به درد چه کسی میخورد غیر از یادی از گذشته در آینده که آن را میخوانم.

اگر بد بود یا با بی ادبی همراه, مرا ببخشید برای دل خود نوشته بودم و امروز پس از یکسال آن را برای شما درج کردم.

براستی در سیزده بدر امسال (89) یکی از همکاران قدیمی فولاد مبارکه را دیدم که فرزند نوجوان و بازیگوشش را دنبال میکرد که او را گوشمالی دهد. او را گرفت و به قول اصفهانی ها دو سقلمه هم نثار او کرد. نام او را نمینویسم چون آنانی که به دنبال احمدند با یک تلفن از او سؤال میکنند که چه کسی را دیده و او میگوید احمد را که من باشم. او به ایریسا نیامد و امروز از نظر مالی بسیار جلوتر از ماست که آمدیم و کار کمتری هم کرده است و از اینکه در فولاد مبارکه ماندگار شده اظهار خوشحالی میکند. شما که به ایریسا آمدید چه احساسی دارید؟

و حالا فروردین 92 است و رودخانه یکسالی است که خشک خشک است و قرار است همین چند روزه آب در آن جاری شود. و آن دوست فولاد مبارکه ای که آن روز اسمش را ننوشتم دو سالی هست که رخ در نقاب خاک کشیده است و نامش مسعود گلشنی بود. او در اردیبهشت 1390 در جاده شیراز بوشهر که فرزندش را برای درمان پزشکی میبرد ,تصادف کرد و به رحمت ایزدی پیوست. آن هنگام من در مأموریت تهران بودم و نتوانستم در مراسم او شرکت کنم. هیچ اعلامیه ای هم از مرگ او ندیدم. او مشگل ترین مسائل انتگرال  و مثلثات و لگاریتم را حل میکرد. هر کس در این رابطه مسئله ای داشت به او مراجعه میکرد. او به ایریسا نیامد یا نیاوردندش و دلخوشی از ایریسا نداشت. آرزویش بود چند سالی دیگر از فولاد مبارکه بازنشسته شود ولی خداوند برای او سرنوشت دیگری رقم زده بود. خدا رحمتش کند.