راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

نامه یک ترک خدمتی
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: تاریخچه ایریسا ،سرگذشت ،کارکنان ،نامه ها

در شهریور امسال همکاری دیگر، ایریسا را ترک کرد. و دلایلی هم برای ترک خدمت خود داشت. اما آن دلایل ظاهر قضیه بود. و همه به نتیجه تصمیم ایشان نظر داشتند و کسی به دلایلی که منجر به آن تصمیم شده بود توجهی دقیق نداشت. با شناختی که از ایشان داشتم به دنبال دلایل اصلی ترک خدمت بودم. لذا ایمیلی برای ایشان فرستادم و تقاضا کردم دلایل ترک خدمت را بنویسد و ایشان وقت گذاشت و نوشت:........


قبلا پستی نوشته بودم با عنوان "نگهداشت نیرو" که اگر فرصت کردید آن را بخوانید و نظریاتی را که دوستان بر آن نوشتند را نیز فراموش نکنید.

آن دوست که ما را رها کرد حرفی نداشت که نامش را نیز اعلام کنم اما بهتر دیدم که کاری با نام او نداشته باشیم و شما هم پیگیری نکنید که چه کسی بود و چرا این حرف ها را نوشت. بیاییم گفته های او را تحلیل کنیم و نگذاریم دیگر سرمایه های ما از دست بروند. سرمایه هائی که آسان به دست نیامده اند و امروزه بسیار کمیاب اند.

آقای مهندس ارباب شیرانی مدیر عامل شرکت همیشه از مدیران خواسته اند که تحلیل کنید که چرا بعضآ افراد شرکت را ترک میکنند و بروید و با آنان صحبت کنید تا درمانی بیابید. و اینک همکاری که بر خلاف دیگران پل های پشت سر خود را نیز خراب کرده است برای مدیران بازگو میکند که چرا انگیزه اش به صفر رسید.

نامه ایشان را با هم میخوانیم. نه یک بار بلکه چندین بار. خصوصآ اگر مدیر هستیم و تصمیم گیر و یا تصمیم ساز.

آه ، داشت یادم میرفت که در این متن فقط نام اشخاص را حذف کرده ام و کمی ویرایش و آرایش و رنگ آمیزی.

 

 

با عرض سلام و احترام خدمت جنابعالی

گزارش 8 سال کار در ایریسا :

نه مصاحبه ای شدم و نه هفت خوان رستم را گذراندم، بعد از ظهر روز بیستم خرداد 1380 نزد آقای گراکوئی رفتم، از طریق خانم شیوا کیانی که آن زمان کارمند شرکت ایریسا بود، معرفی شده بودم. پس از چند سؤال و جواب که از کدام دانشگاه هستم و معدلم چند بوده و تا حالا چه کارهایی کرده ام، قرار شد از فردای آن روز سر کلاس آموزش نچرال حاضر شوم.

 

از این قرار بود که از 21 خرداد 1380 رسما کارمند ایریسا شدم. سابقه قبلی من که سه سال کار در زمینه تجزیه و تحلیل سیستم بود از نظر شرکت ایریسا قابل قبول نبوده و با حذف سابقه قبلی در حکم یک نیروی صفر شروع به کار کردم. در آن زمان مسلط به زبان های foxpro , c++ , pascal   و جاوا را هم تا حدودی کار کرده  و سیستم های روابط عمومی، دبیرخانه، بایگانی، حقوق و دستمزد و انبار را به فاکس پرو تجزیه و تحلیل، طراحی و برنامه نویسی کرده بودم.

 

ولی ظاهرا در ایریسا قرار بود کار متفاوتی انجام دهم و زمانی که آقای گراکوئی گفتند کار در ایریسا ربطی به سابقه کاری شما ندارد و سبک و سیاق کارهای ما با همه جا متفاوت است پذیرفتم و بی خیال  سه سال سابقه کارم شدم. البته پس از شروع کار فهمیدم که واقعا کار در ایریسا با جاهای قبلی که بودم از زمین تا آسمان متفاوت است، اسمآ کار تیمی بود ولی هر کس کار خودش را میکرد، یکسری استاندارد هم بود که به هر کس زورشان می رسید می گفتند باید تبعیت کند، تست سیستم، زمان راه اندازی انجام می شد توسط کاربر و مانند محل کار قبلی ام که مجبور بودم در چندین مرحله سیستم را تست کنم و گزارش کنم، نبود.

 

قراردادی هم که به من داده شد قراردادی ساعتی در حد یک نیروی صفر کیلومتر بود و به من گفته شد که شما چون فارغ التحصیل دانشگاه دولتی هستید ایریسا مستقیما با شما قرارداد بسته وگرنه مجبور بودید با شرکت همدوش صنعت قرارداد می بستید و این از همان آغاز کار منتی بر سر ما شد.

با علاقه ای که به برنامه نویسی داشتم و پروژه ای که از لحاظ تشکیلات و ساختار با روحیاتم سازگار بود، خیلی قرارداد و سایر مسائل حاشیه ای برایم مهم نبود. یکی از مسائل و تنش های رایج شرکت در آن زمان، دانشگاه آزاد یا دولتی بودن بود ولی از نظر من برخی از همان بچه های دانشگاه آزاد یا پیام نور از بچه های دانشگاه دولتی باسوادتر بودند ولی خوب چه می شد کرد این قانون رایج شرکت بود.

پروژه فولاد خوزستان : 9 ماه درگیر پروژه بودم و قراردادم تا 29 اسفند 1380 بود، ولی شرایطم تغییر کرده بودم، باردار بودم و ایریسا هم با لطف فراوانی که به نیروی انسانی دارند بدلیل شرایطم، دیگر با من قرارداد نبستند ولی دلیلی آوردند که کاملا بی پایه و اساس بود. اینکه پروژه  فعلا راکد است و نیروی مازاد هستید.

روزی که قرار بود به من گفته شود، دیگر قرار دادم تمدید نمی شود به همراه آقای نبی الهی که آن زمان مدیر گروه ساخت بودند پیش آقای گراکوئی رفتیم ایشان دلایل فوق را گفتند و زمانی که آقای نبی الهی با توجه به شناختی که از من داشت و وضعیت کاری من در پروژه که تنها برنامه نویس سیستم حمل فولاد خوزستان بودم و هنوز به فاز راه اندازی نرسیده بودیم، گفتند: آقای گراکوئی، خانم ... از کارمندان بسیار خوب شرکت هستند، آقای گراکوئی گفتند: خوب ما هم از ایشان بابت این 9 ماه کمال تشکر را می نمائیم و فعلا به ایشان نیازی نداریم. 8 ماه از شرکت  رفتم تا دوباره از طریق یکی از دوستانم که با آقای غلامرضا فرهنگ که مسئول کمیته فنی پروژه فولاد خوزستان بود به کارفراخوان شدم.

آبان 1381، فاز دوم فولاد خوزستان، سیستم پرسنلی و کار با آقای فروزنده و فرهمند. 4 ساعت بیشتر سر کار نمی آمدم. از ساعت 12-8، در همین فرصت 4 ساعت سعی کردم تا زمانی که برای یک برنامه نچرال تعیین شده بود، هر برنامه، 8 ساعت را به 4 ساعت برسانم و در هر روز بتوانم یک فرم سنگین و اگر سبک بود، دو یا چند فرم را در همان 4 ساعت نوشته و تست کنم تا بتوانم خود را به شرکت ثابت کنم تا دیگر به راحتی به من نگویند فعلا به شما نیازی نداریم. البته وضعیت من از خیلی های دیگر بهتر بود مثلا افرادی بودند که برای ثابت کردن خودشان مجبور بودند سال ها دست و پا بزنند، متاسفم که مجبورم اسم ببرم. این افراد را نام می برم مثل خانم قاسمی، آقای زکریا، خانم سارا فرزانه، آقای سعید وکیلی، زیاد بودند افراد از این دسته ولی چون با این افراد از نزدیک کار کردم شاهد تلاششان بودم.

خلاصه که با سعی و تلاش فراوان، حدودا 8 ماه زودتر از موعد مقرر، پروژه پرسنلی به مرحله راه اندازی رسید. با توجه به این که قادر به رفتن ماموریت نبودم از سیستم پرسنلی حذف شدم و درگیر کارهایی در سیستم های تولید شدم. همان زمان بود که گروه ساخت که در قالب آن تمام برنامه نویس ها در کنار هم تحت یک مدیریت کار می کردند منحل شد که این کار یکی از بزرگترین اشتباهات مدیریتی بود. با نوید به این که جذب گروههای  تخصصی می شویم هر کداممان را بر اساس این که بیشتر در چه سیستمی کار کرده ایم جزء آن گروه تخصصی نمودند من هم جزئی از گروه پرسنلی تحت مدیریت آقای .... شدم. ایشان طرز تفکر خاصی داشتند و خیلی برای افراد تحت مدیریتشان کاری نمی کردند و زمانی که برای اولین بار نسبت به پاداشم که نسبت به سایر اعضا نصف بود اعتراض کردم و دلیل و نحوه ارزیابی اعضای گروه را جویا شدم، این طور به من جواب دادند که سعی کنید مبالغ دیگران را نبینید و هر چه قدر در مورد این مسائل ندانید راحتتر هستید. جالب بود از همان زمان آب پاکی را روی دستم ریختند یعنی با توجیهی بسیار منطقی به من فهماندند که پاداش افراد بر اساس ارزیابی و منطق خاصی نیست و خود را به نفهمی بزنید.

 

درگیر پروژه x شده بودم به سرپرستی آقای فرهمند، پروژه قرار بود reuse   سیستم امین و سیستم های قبلی ایریسا باشد و 4 ماهه تحویل داده شود. تمامی سیستم ها شروع به کپی و تغییر نام سیستم قبلی به x شدند این جا بود که معنی و مفهوم reuse  را فهمیدم، یعنی کپی و تغییر نام و این که کاری به منطق و سفارش مشتری نداشته باشی و آنچه داری غالب مشتری کنی. ولی آقای فرهمند فکرش با سایرین متفاوت بود و شروع کردیم به customize  کردن فانکشن ها و واقعا سیستم خوبی شد و بدون این که از سایر سیستم ها عقب باشیم کار را بهینه و واقعا reuse  شده مطابق با نیازهای جدید انجام دادیم ولی به دلایلی کل پروژه x عملیاتی نشد و این کار جزو کارهای بایگانی باقی ماند ولی تجربه بسیار خوبی بود.

دقیقا تاریخش را به خاطر نمی آورم ولی می دانم یک روز بعد ازظهر بود که آقای گراکوئی خواستند به اتاقشان بروم و گفتند که قرار است برای یک پروژه بنام olap   به مدت 4 ماه به مجتمع فولاد مبارکه بروم و وقتی مشکلات و معذورات خود را در خصوص رفتن به مجتمع گفتم با عنوان اینکه سرویس در اختیارتان قرار می دهیم و پروژه ای است به کل تجربه و مناسب با روحیات شما، قبول کردم که 4 ماه با وجود تمامی مشکلاتم به مجتمع فولاد مبارکه بروم.

همان روز اول صندلی را در کنار خانم سارا فرزانه و آقای گلابگیر به من نشان دادند و گفتند فعلا این جای شما تا جایی برای شما در بخش olap    در نظر بگیریم  و گاه گداری هم  task  هایی از olap به من ارجاع می شد ولی بیشتر وقتم را کار در پشتیبانی  سیستم پرسنلی می گرفت تا زمانی که کارم شده بود مانند تمام اعضا گروه پرسنلی از صبح گزارش نویسی و مضحک تر از همه اینکه یک روز بعدازظهر زمانی که کاری را که صبح به من ارجاع شده بود و با تمام دلایلی که برای مسئول سیستم درخصوص نادرست بودن این درخواست آوردم مجبور به انجام آن شده بودم و تحویل دادم متوجه شدم نفر دیگری در گروه عینا گزارشی شبیه به گزارش مرا از صبح تا الان انجام داده با این تفاوت که او گزارش را برای شرط x<y نوشته و من برای x>y.

از این دسته کارها و سوء مدیریت یک سیستم پشتیبانی زیاد به چشم می خورد همیشه همه افراد گروه درگیر و کمبود نیرو داشتند آن هم بدلیل این گونه کارها و درخواست های غلط و تکراری، مثلا روزی یک کاربر مجتمع فولادی کنار دستم نشست و گفت فلان منو و فلان گزارش را اجرا کن. تصور کردم قرار است اشتباهی را به من نشان دهد ولی زمانی که گزارش اجرا شد گفت زمانی که پرینت آن تهیه شده برایم بفرست " یعنی این که شده بودیم کاربر سیستم پرسنلی".

 زمانی که سیستم حقوق و دستمزد اجرا میشد از همه جالب تر بود دو سه نفر از اعضا گروه باید شب تا صبح که برنامه اجرا میشد مجتمع فولاد می ماندند تا علاوه بر نظارت بر صحت اجرای برنامه، داده هایی را که کاربر می خواست وارد کنند. بهم ریختم زیرا از نظر خودم وقت یک کارشناس ارزش بیش از این دارد که این طور تلف شود و اصلا  معنی و مفهوم یک پروژه پشتیبانی با روشی که در حال انجام بود نادرست بود. با تهیه لیستی از این طور درخواست ها و موارد مشابه دیگر،  پیشنهادی به آقای ... که مسئول سیستم های ستادی بودند دادم و بعد از یک هفته با لحنی محکوم کننده که این پیشنهاد را شما دادید و سایرین فرصت این کارها را ندارند خودتان می توانید انجام دهید. باز هم این برخورد را به فال نیک گرفته و به امید اینکه باعث اثری مثبت در این بخش شوم و بتوانم یک تغییر اصولی ایجاد کنم درگیر جمع آوری اطلاعات در کنار کاری که مجبور بودم هر روز انجام دهم شدم تا اینکه یک روز به دستور آقای اخوان بدلیل force شدن کار پروژه olap  خواستند تمامی کارها را تحویل دهم و در آن قسمت مشغول شوم که این مسئله با مخالفت شدید آقای ... و برخوردهایی از طرف ایشان انجامید من که در شرایط روحی مناسبی نبودم و به اندازه کافی از آمدن به مجتمع و مشکلاتی که برای خانواده ام به وجود آورده بود دیگر حوصله و تحمل تنش و این گونه مسائل کاری را نداشتم استعفای خود را نوشتم که با مخالفت آقای اخوان و گراکوئی همراه شد و با واسطه گری ایشان دیگر آقای ... صحبتی نکردند و قرار شد با اتمام این کار به دفتر اصفهان برگردم.

 اواخر کار پروژه olap  بود که خواسته شد برای اینکه بتوانم به دفتر بازگردم درگیر پروژه ای بنام ماشین لودینگ شوم تا کار را در دفتر اصفهان انجام دهم و هر از گاهی به مجتمع فولاد بیایم. کار جالبی بود متفاوت با سایر کارها و مهمتر درگیر کردن ذهن برنامه نویس به تحلیل و طراحی بود در این سیستم برای گزارشات هم مجبور بودی تحلیل و طراحی کنی  و واقعا لذت بخش بود. همزمان یک برنام مربوط به آقای جلالی پور در بخش it  به من محول شد و تحویل کار از آقای جلالی پور و کارکردن با سبک و سیاق ایشان بسیار مفید و آموزنده بود. کار را تحویل گرفته و یک ماهه تکمیل و تحویل دادم و بالاخره پس از یک سال و نیم به دفتر اصفهان برگشتم و درگیر پروژه بیمارستان رضوی شدم.

کیت های پروژه از دبی ایمیل میشد و ما به c#  کد نویسی می کردیم خیلی طولانی نبود پس از 4 ماه به حالت رکود رفت و مرا درگیر پروژه ذوب آهن اصفهان نمودند. قرار بود سیستم حملی به زبان اوراکل نوشته شود و به سیستم  erp ذوب آهن وصله شود. همزمان با این سیستم، سیستم های فروش و حسابداری هم شروع به کار کردند، این دو سیستم base آماده اوراکلی از سایر پروژه های شرکت داشتند و شروع به انجام تغییرات شدند ولی سیستم حمل باید کار را از صفر شروع  می کرد دو نیروی تازه کار هم در گروه بودند و من با توجه به سابقه ای که داشتم و شناختی که از نحوه کار پروژه های شرکت و سیستم حمل سعی کردم با مشخص کردن چارچوب ها و اصول و تهیه مدل های نمونه آماده به کار سرعت بخشیده و نیروهای تازه کار را هم در حد توانم کمک نمایم ولی متاسفانه مدتی از شروع کار نگذشته بود که گروه دچار چالش و مشکل شد یکی از اعضای گروه که نمی دانم از چه کسی خط گرفته بود که باید در ایریسا با پله کردن دیگران و حرافی بالا بروی، شروع به کارشکنی و مسائل حاشیه ای شد و رفت و آمد نا مرتب آقای ... مسئول سیستم هم مزید بر مشکلات شد.

خلاصه که سعی کردم این بشر را به طرز فکر اشتباه خود آگاه کنم ولی پس از مدتی متوجه شدم این رسم و روش زمانی که من از شرکت دور بودم باب شده و هر تازه واردی برای اثبات خود اگر با رابطه آمده باشد که  خوب باید از طریق رابط خود بالا رود و اگر بی رابطه، باید با پله کردن دیگران و جای دیگران را گرفتن به هرقیمتی که شده با شکستن حرمت ها، تکروی و هر چه فکرش را بکنید خود را به شرکت بین المللی ایریسا ثابت کند.

 

با وضعیت نامناسبی که بر گروه حکم فرما بود نهایتا پروژه به فاز راه اندازی رسید و همزمان پروژه فولاد خراسان فعال شد و مرا درگیر پروژه حمل خراسان نمودند تنها برنامه نویس سیستم حمل بودم و شروع به تهیه مدارک و طراحی database و تهیه فرم ها شدم و آقای فرهنگی هم هر دو سه هفته ای یکبار سری به دفتر می زدند ولی همان یکی دو هفته و چند دقیقه ای که وقت می گذاشتند تا کار انجام شده را بررسی نماید از نظر من برنامه نویس از حضور 24 ساعته برخی تحلیل گران که بغل دست برنامه نویس می نشستند و به مانیتور نگاه می کردند ارزش بیشتری داشت زیرا با توجه به کیت های کاملی که تهیه میکردند و تسلط به کار ایشان این حضور چند دقیقه ای کافی بود.

حدودا 60-70 برنامه را تهیه نمودم تا زمان اولین ارائه و راه اندازی سیستم در خراسان فرا رسید آقای فرهنگی بدلیل آشنایی کمی که با زبان اوراکل داشتند یکی از اعضا تیم قبلی در ذوب آهن اصفهان را با خود به خراسان بردند که بعد از برگشت این شخص ادعاهایی دال بر اینکه من می توانم سیستم را به تنهایی بدون حضور آقای فرهنگی جمع کنم، کرده بود و با هماهنگی با آقای نجف آبادی و بابایی بسراغ من آمد و خواهش کرد تا تغییراتی را که می خواهد در سیستم اعمال کنم و کارهایی را که تا بحال کرده ام به او آموزش دهم آن زمان آقای فرهنگی غافل از تمام این تصمیمات در مرخصی بسر می برد. من هم با تهیه یک کپی از ویرایش های قبلی، بمدت یک هفته شروع به تغییرات کردم، یک روز ظهر بعد از اینکه از ناهار  بر می گشتم آقای نجف آبادی از من خواستند که به ذوب آهن برگردم و دیگر در خراسان نیازی به  من نیست ( من که تا آن زمان از قصد و نیت این کار یک هفته ای  بی اطلاع بودم و به من گفته شده بود با هماهنگی آقای فرهنگی و نجف آبادی این تغییرات باید اعمال شود )، گفتم، تازه تغییراتی را اعمال کرده ام و باید آن ها را تحویل آقای فرهنگی بدهم ولی آقای نجف آبادی جواب دادند ذوب آهن نیاز فوری دارند و باید بروم. چندی بعد شنیدم که این برنامه نویس چه ادعاهایی کرده و گفته که یک هفته ای تمام برنامه ها را نوشته و 60-70 برنامه غلط من که به درد نمی خورده را بازنویسی کرده ولی هرجا سیستم گیر میکرده سریع اثری از برنامه های غلط من پیدا میشده و با هر مکافاتی بوده بقول خودش سیستم را جمع کرد و در نهایت هم آقای ... گفتند یک فوق دیپلم سیستم حمل را جمع کرد این جا بود که انگیزه و علاقه برنامه نویسی  من که موقع ورود به شرکت ایریسا 100 بود و زمانی در مجتمع و شرایط بد کاری آنجا به 70-80 رسیده بوده یکباره به صفر نزول کرد.

 از این که کاری کرده بودم و اینگونه لگدکوبش کرده بودند ناراحت بودم البته حرفها و ادعاهای آن برنامه نویس ذره ای برایم ارزش نداشت ولی نظر و صحبت آقای ... بسیار دلسرد کننده و تخریب کننده بود.

دو باره تصمیم به استعفا و رفتن گرفتم که با واسطه گری یکی از دوستانم و صحبت هایی که با آقای غلامرضا فرهنگ نمودم دوباره ترغیب به کار شدم و سعی کردم از نو با روحیه ای بهتر شروع کنم.  درگیر کار دیگری شدم دوباره از صفر، سیستم نورد آقای ...، سیستمی که هیچ base جز سیستم فولاد مبارکه نداشت با اشتیاق فراوان شروع به کار کردم آقای ... از لحاظ تجربی انسانی مسلط بود ولی از فوت و فن برنامه نویسی و اصول طراحی اطلاع کمی داشت و کارمان مشکل بود همزمان باید این نکات را برای ایشان شفاف می کردم، ولی طرز فکر ایشان قابل تغییر نبود و هر کاری می کردم باید برمی گشتم و طبق آنچه ایشان فکر می کردند تغییر می دادم، خلاصه که درگیر کاری شده بودم که می دانستم اصولی نیست مثل کار پشتیبانی مجتمع فولاد و خلاصه این شد که end ایریسا را دیگر پذیرفتم و یکدل شدم برای رفتن و استعفای آخرم.

 

آقای احمد،

این شرح ماوقع  آنچه در این 8 سال بر من در ایریسا گذشت، بود.

من آنچه از ایریسا در این 8 سال آموختم کارکردن به سبک ایریسایی بود، به قول آقای ... هوله رفتن و زرنگی و حرافی و با ترفند خود را به مدیریت غالب کردن شرایط کسب موقعیت در ایریسا است.

  تغییر در ایریسا معنایی ندارد، ارزیابی لحظه ای است و آنهم زمانی انجام می شود که لیست پاداش را به مسئول مربوطه می دهند، وی به مغز خود فشار می آورد تا هر زمانی که بخاطرش بیاید شما چه کرده اید و سپس یک مبلغی را می نویسد.

پیشرفت = له کردن دیگران.

برنامه نویس = پائین ترین سطح در شرکت و در این 8 سال بکرات شنیدم که شما بدلیل این پیشرفت نکردید و برنامه نویس مانده اید که ..................................(نقطه چین از نویسنده است)

تحلیل گر = اوج شکوه و ترقی برای یک برنامه نویس.

کارمند IT  شدن = بزرگ و باسواد بودن ( روزی که از مجتمع بر میگشتم در سرویس دو نفر کارمند محترم IT  که به تازگی استخدام و حتی تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودند، از من پرسیدند خانم ... شما IT دفتر اصفهان هستید و زمانی که گفتم خیر من برنامه نویس هستم به یکدیگر گفتند یعنی آقای نجف آبادی ما را با یک برنامه نویس مقایسه کردند؟ به آنها گفتم خیلی ناراحت نشوید شاید یک خانم ... در  IT باشد و با او مقایسه شده باشد تا خیلی احساس کسر شأن و منزلت نکنند)

بعد از 8 سال در حالی از شرکت می روم که مدرک فوق لیسانس و کارشناسی دادگستری خود را گرفته ام و یک کتاب هم به چاپ رساندم و همه این ها را مرهون وضعیت کاریم در ایریسا می دانم که مرا مجبور کرد ایریسا را بعنوان جایی برای ماندن و پیشرفت خود ندانم و دائما در حال تلاش برای بدست آوردن موقعیتی در خارج از ایریسا باشم.

امیدوارم بهبود وضعیت فرهنگ سازمانی، تفکر صحیح کار تیمی و تغییر در روال کار و پروژه های ایریسا محقق گردد تا وضعیت سایر دوستان و همکارانم بهبود بخشد.

 ببخشید که این را می گویم ولی از شما کاری بر نمی آید خودتان را اذیت نکنید، ایریسا مشکل زیرساختی دارد و تا تحولی در بخش مدیریت این شرکت و ساختار سازمانی آن (البته نه آن تغییر سازمانی که هر چند وقت یک بار رخ می دهد و مثلا آقای کفاش می شود تدارکات و آقای حسینی نیا امور اداری ) رخ ندهد کوچکترین تغییر و تحولی امکان پذیر نیست.