راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

تفاوت ها را بپذیریم.
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: تاریخچه ایریسا ،کارکنان ،منابع انسانی ،نامه ها

اول. برایتان بگویم که هفته آینده از پروژه "فولاد خوزستان" مینویسم. بنابراین لطف کنید خاطرات خود و هر آنچه را که دلتان میخواهد از این پروژه برایم بنویسید. عکسهای دسته جمعی و مشکلات خود و پروژه و هرچه را که مفید میدانید برایم ایمیل کنید.

دوم. با درج پست "نامه یک ترک خدمتی" دوستی برایم یک نامه فرستاد که تکمیلی است بر آن نامه و لذا آن را هم در ادامه بخوانید...............


این نامه را دوست قدیمی و به قول خودش نامرتب آقای مهندس عباس فرهنگی برایم نوشته است. او با دیگران متفاوت است. میگویند بی نظم یا نامنظم است. در دانشگاه اصفهان رشته زیبای ریاضی را تحصیل کرده است و از مخ های ریاضی است. آنگاه که برنامه مینوشت، پیچیده ترین آلگوریتم ها را بکار میبرد. فکر کنم کسی نتواند به مشکلی او برنامه ای بنویسد. کد نویسی او بسیار مشکل است، نه اینکه از روش ماکارونی یا آنچه به اسپاگتی معروف است پیروی کند. مثل بعضی ها که جملات طولانی مینویسند او هم کدهای مشکل مینویسد همچون "مارسل پروست" که یک جمله او یک و نیم صفحه است و تا به آخر جمله برسی اول جمله را فراموش کرده ای. آقای فرهنگی خط نسخ زیبائی هم دارد و مستنداتی را که تهیه میکند اگر تایپ هم نکند زیباست. متخصص سیستم حمل و نقل است و شاید حرف اول را او بزند. فقط عیبش این است که نامنظم است اما دکتر عباسپور روان شناس مشاور شرکت میگوید: "درصدی از آدمیان چنین اند که شب ها بیدارند و صبح ها تا دیر وقت مجبورند بخوابند ولی از ضریب هوشی بالائی برخوردارند."

 آری او متفاوت است و مدیریت همین را باید متوجه باشد که آدمیان متفاوت اند و کارکنان نیز آدمی اند. و باید آقای فرهنگی را طور دیگری مدیریت کرد و در این بیست سال مدیران متفاوت سعی کردند او را به راه آورند و نتوانستند از جمله آقای داوودزاده با آن همه زیرکی و مدیریت نتوانست اما خیلی خوب از او بهره وری کرد.

آقای فرهنگی در سال 1368 به مجتمع فولاد مبارکه آمد و در همان سال همراه تعدادی از دیگر کارکنان برای آموزش به ایتالیا اعزام شد تا در تولید سیستمهای اطلاعات مبارکه سهمی داشته باشد. او در سال 1371 همراه تعدادی دیگر از کارکنان بخش EDP از فولاد مبارکه بازخرید شد و به ایریسا پیوست و تا کنون در پروژه های زیادی مسئول طراحی و تولید سیستم حمل بوده است.

خانم قانع از شرکت رفت چون تفاوت ها را نتوانستیم درک کنیم و تعارضات بوجود آمده را مدیریت نکردیم. بی جهت نیست که میگویند مدیریت منابع انسانی. پس منابع  انسانی را مدیریت کنیم و اینکه به انسانیت آنها معترف باشیم.

گویند تیمها باید به گونه ای عمل کنند که انسان های ناجور تیم را رها کنند ولی چه شده است که ناجور میماند و نیروی کارآمد صحنه را ترک میکند؟ شاید به همان علت که به تعارضات اهمیت ندادیم. شرکت ایریسا بزرگ شده است و باید به گونه ای دیگر مدیریت شود متفاوت با آنچه تاکنون انجام شده است. و کشتیبان را باید سیاستی دیگر باشد.

با هم بخوانیم نامه آقای فرهنگی را...

1- تازه بابا آب را خوانده بودیم که یک روز معلم کلاس اول (یادش بخیرخانم رهنما) خواست بخوانم و من شروع کردم به خواندن کیهان بچه ها ! یادم نیست خانم معلم شاخ در آورد یا نه ولی برایش گفتم  از دو سال پیش و قبل از آمدن  به دبستان طبیب (نزدیک امامزاده اسماعیل) نقاشی های دختر ایران خانم (همسایه مون) را هم که حالا کلاس سوم است را هم من  کشیده ام.گفتم پدر و مادرم هیچ سوادی ندارند و چه جوری خواندن و نوشتن را یاد گرفته ام (یه جوری مثل مهندسی معکوس فعلی) .

2- از وقتی که یادم هست مطالعه می کرده ام از کیهان بچه ها و دختران و پسران شروع کردم رسیدم به جوانان و اطلاعات هفتگی و خیلی زود مخم بوی قرمه سبزی گرفت و رفتم سراغ مجلات سیاسی و ... کلاس سوم دبستان سال 1349 اولین مرگ بر شاه (نگو دستت بشکند!) را نوشتم و اولین سیلی را از افسر کلانتری 3 خوردم  (بازم نگو دستش بشکنه!). اگر پول مجلات و روزنامه ها و کتاب ها را پس انداز کرده بودم حالا نگران  پاداش 4 ماهه و ... نبودم .

3- گذشت تا سال 1362 بعد از انقلاب فرهنگی  وارد دانشگاه شدم . به لطف ناواردی در انتخاب رشته  قشنگترین و دلنشین ترین رشته دنیا یعنی ریاضی را قبول شدم . با دوستان گلی مثل آقای خسروی و جهاد محمدی و اسماعیلی و .... آنجا آشنا شدم . روزی سر درس معارف استاد نتوانست من را قانع کند و گفت کله ات بوی قرمه سبزی می دهد. نمی دانست قرمه سبزیش هفت ساله است .

4 – گذشت تا چندی قبل از یکی از همکارن شنیدم خانم قانع استعفا داده  و .... راستش خیلی ناراحت شدم . از چندی قبل زمزمه هایی در باره رفتن کرده بود . شرکت هم می دانست .  شاید می خواست اگر شرکت خواهان اوست از او بپرسند چرا میخواهی بروی ؟ چند باری میخواستم با او تماس بگیرم و عذرخواهی کنم  و بگویم بعد از رفتنش فهمیده ام که رفته است ولی مثل رفتن ایشان:  گاهی چه زود دیر می شود .

5- امروز عصر با آقای فرهنگ حرف می زدیم که ایشان گفت خانم قانع در "راه ایریسا" دلایل رفتنش را نوشته است . گفتم شب می خوانم . خواندم و گفتم چند خطی بنویسم . دلایل نوشتن بند های 1 تا 3 و ربط آنها به این موضوع نیز در ادامه مشخص می شود .

6 - یکی از تفاوت های سیستمهای فنی با سیستمهای ستادی این است که معمولا برای هر کارخانه ای باید طراحی از ابتدا انجام گیرد و مثل بعضی از سیستمها نمی توان از عملیات کپی استفاده کرد . (نانوایی محله می گفت یک سی دی که شامل نرم افزارهای انبار و فروش و کلی بازیه برای مغازه اش به مبلغ 4 هزار تومان از دستفروشی خریده ولی سی دی نورد گرم  را نداشته و گفته باید بدی برات طراحی کنند و چند میلیونی آب میخوره!)

و اما خانم قانع

تمام نوشته های ایشان عین واقعیت است  . تازه به شرکت آمده بود که سیستم حمل فولاد خوزستان را با یکدیگر شروع کردیم . خیلی زود مشخص شد ایریسا یک نیروی خوب جذب کرده است . آنزمان هر موقع آقای  داودزاده و یا آقای فرهنگ در مورد او می پرسیدند آنچه حق بود را میگفتم . وقتی سیستم های فاز 2 شروع شد قرار شد تست شود که اگر روزی قرار شود ساختار برنامه های سیستم های فاز 1 مانند سیستم های فاز 2 شود هر برنامه چقدر زمان می برد از سیستم حمل و سیستم دیگری چند برنامه انتخاب شد.هر برنامه سیستم حمل چیزی حدود 2 ساعت زمان برد و هر برنامه سیستم دیگر چیزی حدود 27 ساعت. این یکی از دلایل توانایی های خانم قانع بود و آقای فرهنگ شاهد است .(راستی آقای فرهنگ شما آنموقع این تفاوت را چگونه پاداش دادید؟)

بعد از آن مدتی در سیستم های دیگر مشغول شد و می شنیدم که مسئولین سیستمهای دیگر نیز از او رضایت کامل داشتند . سیستم حمل فولاد خوزستان تازه راه اندازی شده بود که صحبت از سیستمهای جانبی ذوب آهن به میان آمد و قرار شد سیستم حمل را به اتفاق خانم قانع و دو برنامه نویس جدید با اوراکل طراحی و برنامه نویسی کنیم (انتخاب خانم قانع با اصرار من بود) .  مرتب بودن من !(ناش را خوردم!) و درگیری پروژه فولاد خوزستان وجود داشت ولی همکاری خانم قانع باعث دلگرمی بود .

هر وقت وضعیت سیستم را توضیح می دادم گفته می شد که سه تا برنامه نویس داری و هر چه می گفتم هیچ کس با یک هفته کلاس برنامه نویس نمی شود فایده ای نداشت . بعد از مدتی متوجه شدم هر برنامه ای که به یکی از آقایان می دهم او به خانم قانع واگذار می کند زیرا او خود مشغولیات دیگری داشت ! و خانم قانع که کمتر اهل گلایه بود با حجبی که داشت هیچ به من نمی گفت (متاسفانه مشکلی بین من و مسئول پروژه از قبل وجود داشت . این مسئله و برنامه نویس جدید که سخنران خوبی بود و .... باعث جو بدی شده بود ولی هیچ کس به فکر چاره اساسی نبود . البته بعدا چاره اساسی پیدا شد!) . می دیدم حداقل 80% برنامه ها توسط خانم قانع تهیه می شود ولی بیشتر آنها به حساب برنامه نویس جدید گذاشته می شود (بعدها متوجه علت شدم !  و فهمیدم سکوت بهترین چاره است). پروژه خراسان شروع شده بود برای همین با آنکه در پروژه ذوب آهن هنوز نیاز مبرم بود از خانم قانع خواستم در پروژه فولاد خراسان مشغول شود . می خواستم مشخص شود هر کسی چند مرده حلاج است !! در پروژه خراسان یکی از کارهای جالبی که در سیستم حمل شد ساختار کد محصول بود که کاملا دینامیک دیده شد تا هر گونه که کاربر خواست کد محصول ساخته شود.  بعد از مدتی چون خانم قانع نمی توانست ماموریت بیاید تصمیم گرفتند  یکی از برنامه نویسان ذوب آهن (نفر دوم) در فولاد خراسان مشغول شود و خانم قانع به ذوب آهن برگردد . با آمدن آقای .... چون متوجه یک سری از کدها و علت اختلاف آن با ذوب آهن نمی شدند به جای آنکه علت را بپرسند در طی چند روز  تمام برنامه ها به هم ریخته شد و تمام زحماتی که طی این مدت کشیده شده بود به کناری گذاشته شد و بعد نیز ادعا شد تمام برنامه هایی که خانم قانع نوشته است اشتباه بوده و آقای برنامه نویس طی یک هفته همه را از نو نوشته است !! ( در پروژه ذوب آهن یک برنامه  که بر عهده ایشان بود بعد از حدود دو ماه توسط آقای آرش کریمی به انجام رسید) . البته مشکلاتی که در فولاد خراسان پیش آمد ادامه تنش ها و تاثیرات ذوب آهن بود . پروژه خراسان که راه اندازی شد انگار نه انگار که طراحی و برنامه نویسی توسط کسان دیگری انجام گرفته است و سیستم حمل  با صفر نفر ساعت کارکرد تهیه شده بود !

سرکار خانم قانع

  سر خوش و خرم باشید . اگر از احوالات ایریسا خواسته باشید هیچ ملالی با وجود شما یا عدم حضور شما نیست! . قبلا می گفتند آقای .... گفته است از چهار راه کرکوند نیرو می آوریم . نمی دانم چهار راه کرکوند خانم مهندس ها هم می ایستند یا نه ولی اگر از آنطرفها رد شدید و کسی را دیدید اول قصه خود برای آنها بگویید تا بعدها مجبور نشوید غصه خود را بگویید. ای کاش ایران نفت نداشت ، ای کاش پدری ارثی نمی گذاشت و کاش های دیگری که کاشتند و بر خلاف گفته برخی سبز هم شده اند . ای کاش کسی فکر می کرد حفظ یک نیرو حداقل سودی که دارد این است که مجبور نمی شویم برای رفتن به کرکوند کرایه ماشین بدهیم.

 متاسفانه بعضی اینگونه فکر می کنند . هر کسی ممکن است اشکالاتی داشته باشد ولی متاسفانه به جای رفع اشکال و پیدا کردن علل سعی می شود صورت مسئله پاک شود . کوچکترین نقدی پذیرفته نمی شود و به جای آن بعضی مواقع غوره ها  مویز می شوند . ناز بعضی ها  کشیده می شود و ناز خیلی ها کشیده نمی شود .  ...مثل همیشه بگذریم.

جناب احمد آقا

دردهای ایریسا و نوع درمان آن را همه می دانند . آنفولانزای خوکی هم نیست که منتظر واکسنش باشیم . اتفاقا از همین سرماخوردگی های معمولی ایرانی است که واکسنش را سالها پیش علم مدیریت ساخته است و با یک قرص گچی خواستن خوب می شود .  

اگر کسانی را که از آنها همیشه به نیکی یاد می کنم مرتب کنم همیشه دو نفر ابتدای لیست بوده اند آقایان داودزاده و فرهنگ (البته هر دو و خصوصا دومی از نوع غلامرضا ).  مدیر عامل محترم شرکت را گاهی اهواز دیده ام . امیدوارم با خواست ایشان و آقای داوزاده و دیگران که به فکر ماندگاری ایریسا هستند روزی همکاران جدید با چنین مسائلی مواجه نباشند . امیدوارم هر روز از تعداد  مغضوب علیهم ها کم شود ... ما که آفتاب لب بام ایریساییم.  

نامه آقای فرهنگی تمام شد. حالا ای کاش مینوشت که دردهای ایریسا چیست؟ (قول داده یک مقاله برایم ارسال کند) البته درد نتیجه یک بیماری است و باید بیماری را شناخت. آنچه موجب درد است را باید شناخت. وقتی بیماری شناخته شد آنگاه درمان لازم میآید. همانگونه که درختان آفت میگیرند ، سازمان ها هم آفت میگیرند و همانگونه که باغبان به مبارزه با آفات برمیخیزد ما هم باید به مبارزه برخیزیم. اداره ای داریم به نام اداره مبارزه با آفات نباتی. سازمان ما هم بزرگ شده است و بدون آفت نیست و مدیریت حتمآ فکری خواهد کرد.

انتظار میرود آدمهای دلسوز رهنمود بدهند. کسانی همچون آقای گراکوئی که زمانی مدیر امور سیستمهای اطلاعات مدیریت بوده است و خوب تجزیه و تحلیل میکند. حیف که خودنویس های پلیکان رنگارنگ خود را از جیب پیراهن بیرون نمیآورد تا برایمان بنویسد.