راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

اراده ستودنی
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: تاریخچه ایریسا ،سرگذشت ،کارکنان ،تصاویر

گر نداریم از شکر جز نام بهر --- این بسی بهتر که اندر کام زهر

ایراد گرفته اند که چرا از بزرگی دکتر عباسپور نوشته ام. و حتی فردی لجش گرفته که من ایشان را ستوده ام . این از خصوصیات من است که آدم های نمونه را خیلی دوست دارم و ابائی هم ندارم که از آنان در هر مجلسی به نیکی یاد کنم. خیلی ها حاضر نیستند شفاهی هم حرفی بزنند اما من کتبی مینویسم. بی عیب هم نداریم. و بی عیبی را هم نمی شناسم. آدمیان همه در معرض خطا و اشتباه هستند. بر پست قبلی نظریاتی نوشته شد که به عمد هیچکدام را پاسخ ندادم. و ایراداتی منطقی و بعضی غیر منطقی و تعدادی غرض آلود بر دکتر گرفتند که خود اگر لازم بدانند پاسخ میدهند. و آنگونه که قول داده بودم ادامه سرگذشت درس آموز زندگی دکتر را پی میگیرم....


عکس رسمی از دکتر سعید عباسپور

قبلا ننوشتم و حالا مینویسم که دکتر در اوان جوانی به ناگهان بینائی خود را از دست میدهد. و چه دردناک است که آدمی که تا دیروز زیبائی های طبیعت را نظاره گر  بود دیگر نمیتواند ببیند. نابینا شدن برای یک بینا ویرانگر  است و چه حالی داشته است و چه کشیده است وقتی آگاه میشود که دیگر از نعمت بینائی محروم است. دیگر زیبائی طبیعت را و زیبائی گلها را نخواهد دید و این بسیار شکننده تر است تا وقتی کسی نابینای مادر زاد باشد. شاید قطعه ذیل که از داستان تیر غمزه در کتاب بوی تلخ قهوه آورده شده گوشه ای از این حال را بیان دارد.  لحظه تلخی در گفتگوی بین یک پزشک و یک هنرمند که در آستانه نابینائی مطلق قرار دارد: 

- وقتتان را گرفتم ولی جواب سؤال مرا ندادید. می خواهم بدانم دیگر نباید آواز بخوانم؟
- همانطور که سرش پایین بود، دستهایش را روی میز قفل کرد و
گفت:
اگر من حرف نمی زنم به این خاطر نیست که بخواهم رعایت شما را بکنم. راستش را بخواهید نمی دانم باید چه بگویم. شبکیه شما بقدری نازک و ظریف شده است که حتی پایین آمدن از یک پله هم ممکن است منجر به پارگی آن شود. اما صدای شما بقدری قشنگ و دلنشین است که هیچکس جرأت نمی کند به شما بگوید دیگر آواز نخوانید من که جرأت نمی کنم.

 یکی از دستهایش روی میز دراز شد، طوری که خیال کردم می خواهد دستم را بگیرد. سرش را بلند کرد و محجوبانه و زیر لبی پرسید:
-فکر می کنید شما آدم خوشبختی هستید یا آنها که دو چشم بینا دارند و ... ؟

جمله اش را ناتمام گذاشت و بدون اینکه منتظر پاسخ من باشد و با لحنی که به سختی شنیده می شد ادامه داد:
- چه فایده ای که آدم دو تا چشم 10 هم داشته باشه و از آنها فقط وقتی استفاده کنه که می خواهد سلامت یا بیماری چشمهای دیگران را تشخیص بدهد؟

بیشتر کسانی که بینا هستند و ناگهان بینائی خود را از دست میدهند دست به خودکشی زده اند و دکتر میداند که نابینائی ویرانگر است. " از نظر ابزاری، نابینایی یک محدودیت ویرانگر است که تا ویران نکند، باید به آن اندیشید."

وضعیت و واقعیت جدید را میپذیرد و به آن میاندیشد و بر آن میشود که زندگی جدیدی را آغاز کند. عقب نشینی نمیکند و خود را مجهز میکند که به روش جدید زندگی کند. باید خط بریل بیاموزد و با آن بنویسد و با آن بخواند. برای این کار باید حس بساوائی را تقویت کند. برای اینکار انگشتان دست را به کار می اندازد. باید حس شنوائی را تقویت کند. و بیشتر باید گوش بدهد و با دقت گوش فرا دارد. بسیاری از کتابها را میدهد که برایش روی نوار کاست بازخوانی کنند. هزاران نوار کاست دارد که از قدیم برایش باقیمانده و نگهداری آنها خود حکایتی دارد. اما گوش دادن نوار کاست بسیار وقت گیر است و دکتر راه کوتاهتری را برای گوش دادن نیاز دارد لذا مدت زیادی تمرین میکند که نوارهای کاست را با دور تند گوش بدهد و در نهایت موفق میشود. یک کاست نیم ساعته را در حداکثر چند دقیقه گوش میدهد. کاری که من و شما به آسانی نمیتوانیم انجام دهیم.

از مدت ها قبل با کامپیوتر کار میکند. یک لپ تاپ دارد که با آن تایپ میکند و میخواند. از یک نرم افزار مخصوص که شرکت پکتوس (www.pactos.ir) تهیه کرده است استفاده میکند. با اینترنت هم به خوبی کار میکند. در رابطه با پکتوس میگوید:

"خوشبختانه با همت والای شرکت پکتوس و دستاوردهای درخشان نرم افزاری و سخت افزاری آن ها، این محدودیت(نابینائی) تا حد زیادی در روند نوشتن و ویرایش کم شده اما تاثیر نابینایی بر فرآیند خلق و خیال من چیزیست که باید دیگران ببینند و بگویند. حتمآ بی تاثیر نبوده."

زنده یاد سهراب سپهری میگوید "چشمها را باید شست. جور دیگر باید دید" و دکتر عباسپور جمله ای دارد که میگوید "داستان نویسی به فهم من ، تکنیک دیدن ، شنیدن و روایت دنیاست. دنیائی که از صافی زبان و ذهن من نویسنده میگذرد." ما هم باید به محیط خود با دید دیگری نگاه کنیم. باید حساس باشیم. نه اینکه فقط صبح بیاییم و عصر برویم و بعد از سی سال کار یک خاطره هم نداشته باشیم. و ابنهمه اتفاقات را که روزانه شاهدیم با بی تفاوتی پشت سربگذاریم. مدیران و همکاران بسیاری تا کنون در محضر دکتر عباسپور بوده اند اما چرا یک جمله نظر ندادند. چون عادی به قضایا نگاه میکنند و حرفی برای گفتن ندارند. او با نابینائی خیلی چیزها را میبیند که من چشم دار نمیبینم.

کیوان مهرگان که با دکتر مصاحبه کرده است مینویسد:

آنچه آثار ادبی دکتر سعید عباسپور را ارزشمند تر می سازد، بیان شفاف او از امید و یأس، تلاش و سرخوردگی و عشق و بیزاری از دیدگاه فردی است که از بینائی محروم است. عشق به زندگی و شیفتگی برای نوشتن، عباسپور را از یک سو یاری کرده است تا بر مشکلات زندگی یک نابینا غلبه کند، و از سوی دیگر بینش بینایان را از جهان و هستی غنی تر سازد. او دنیای نابینایی را در جملات زیربیان می کند:

«دنیائی است که رمز و راز خودش را دارد. ما حتی وقتی راجع به یک ورزشکار یا یک آوازه خوان یا یک نوازنده حرف می زنیم دوربین هایمان بیرون است و با کسی که دوربینش داخلی ست فرق می کند. یکی از تلاشهائی که در داستان های من صورت گرفته، بخصوص در مجموعه بوی تلخ قهوه، سعی کرده ام دنیای نابینایان را هم به قلم بکشم. چقدر موفق بودم، واقعأ نمی دانم."

کتابهای بوی تلخ قهوه ،صداهای سوخته و پیاده روی در هوای آزاد ، سه مجموعه داستان چاپ شده از دکتر عباسپور هستند ، که امید وارم موفق به مطالعه آنها بشوید که من آنها را خوانده ام و بسی لذت برده ام.

عکس روی جلد کتاب بوی تلخ قهوه

عکس روی جلد کتاب صداهای سوخته

و در پایان چند جمله از گفته های او در یک مصاحبه را میآورم:

"اگر از من بپرسند نویسنده خوشبختی هستی یا نه خواهم گفت از نظر مخاطب بله. خوشبختانه مخاطبین من کسانی هستندکه خیلی از خودم در فهم داستان جلوترند. یک خانمی از شمال به من زنگ زد و گفت من مدت زیادی است شماره تلفن شما را جستجو می کردم و شروع کرد به گریه کردن و حرف زدن...گفتم نمی خواستم داستانی بنویسم که ترا به گریه بیندازد...گفت داستان کاف بی سرکش انگار داستان زندگی من است، تو هیچوقت این طرف ها نبوده ای؟ هیچ وقت چیزی راجع به زنی به این نام نشنیدی؟.. این خیلی برای من مغتنم است."

"هیچوقت نخواسته ام یک داستان زنانه بنویسم، داستانی که قهرمان آن زن باشد ولی معمولأ اینطور می شود. یک چیز جالبی بگویم خانمی از آمریکا با من تماس گرفت. خیلی ها صدای من را با صدای یک خانم از پشت تلفن اشتباه می گیرند. این خانم به من گفت می دانم که تو مجبور شدی اسمت را سعید عباسپور بگذاری. تصور کرده بود که اسم من سعیده است. وقتی برای او توضیح دادم تعجب کرد و گفت برای من فهمش ممکن نیست ، خیلی عجیب است که یک مرد اینطور زنانه بفهمد و زنانه داستان بنویسد."

دکتر سخت کوش است و منظم. و دلسوز و پدری مهربان و انساندوستی دوست داشتنی که اراده ای ستودنی دارد. این را زندگی او میگوید. و آنچه نوشته شد را تقدیم میکنم"به او که با صدای چکاوک در پگاه عاشقانه میخواند."