راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

درد سرهای من
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: سرگذشت ،کارکنان ،امتیازات کار در ایریسا ،تولد وبلاگ

عصر روز یکشنبه سری به وبلاگ راه ایریسا زدم تا اگر نظری هست آن را بخوانم و جواب دهم. نظر جدیدی وجود نداشت. سر شب هم به اتفاق اعضای خانواده شال و کلاه کردیم و رفتیم برای دید و بازدید به منزل یکی از فامیل که شام را هم دعوت بودیم. ساعت از نیمه شب گذشته بود که به منزل برگشتیم و دوباره رفتم سراغ وبلاگ تا ببینم چه خبر است که ...................


مثل همیشه Logon کردم. شناسه کاربری و کلمه عبور را وارد کردم. با پیام خطا مواجه شدم. دوباره امتحان کردم. بازهم پیام خطا. هر روشی را که معمولا بکار میبرند به کار بردم ولی نتیجه ای نداشت.

فکر کردم کلمه عبورم لو رفته و آن را عوض کرده اند. لذا رفتم سراغ خود وبلاگ راه ایریسا. ولی تغییری در محتوا حاصل نشده بود. تا پاسی از نیمه شب مشغول کار بودم و چون نتیجه ای نگرفتم رفتم که بخوابم ولی تا صبح خوابم نبرد و فکرهای جور و ناجور داشتم. صبح از خواب بیدار شدم و رفتم سراغ کامپیوتر و کار را شروع کردم. نتیجه ای نداشت. به هیچوجه امکان دسترسی برای مدیریت وبلاگ وجود نداشت.

دیگر نا امید شدم و یک ایمیل برای بخش پشتیبانی زدم و موضوع را گزارش کردم و کار را به امید خدا رها کردم.

اگر کلمه عبور پیدا نمیشد دیگر به هیچوجه امکان دسترسی به این قمر مصنوعی که در فضا رها شده بود وجود نداشت. و نزدیک ظهر روز نهم بود که مشکل رفع شد. این اشکال از پرشین بلاگ بود که هیچ کسی به بخش مدیریت دسترسی نداشت و متآسفانه از قبل هم خبر رسانی نکرده بودند.(شاید هم من خبر نداشتم)

فقط از این خوشحال بودم که از قبل کنترل بر روی نظریات گذاشته بودم و اگر فردی نظریات ناجور ثبت میکرد مرا با مشکلی مواجه نمیکرد و همه هم فکر میکردند من از به روزکردن وبلاگ راه ایریسا دست کشیده ام و رفته ام به دنبال کار خودم.

اما من اینقدرها هم بی وفا نیستم و هر وقت که بخواهم از دوستان و همکاران جدا شوم همه را خبر میکنم. من به کار خود معتقدم. به نظم در امور پایبندم. دانستن را حق کارکنان میدانم. برای کارکنان ارزش و احترام قائلم. و امیدوارم در کنار شما بودن را با افتخار ادامه دهم.

دانستن را حق کارکنان دانستم و برای همین بود که این وبلاگ را راه اندازی کردم که اطلاع رسانی شود و کارکنان در بی خبری نباشند. یا خودم شما را مطلع کنم و یا شما دوستان دیگرتان را خبر کنید.

چند روز به عید مانده بود که مبلغ بن عیدی در کارت پارسیان شما واریز شد. ولی آیا شما با خبر شدید؟ اگر با خبر شدید میزان پول واریزی چقدر بود؟ بر چه اساسی پرداخت شده بود؟ آیا مبلغ اختصاصی به همه کارکنان برابر بود یا تفاوت شد؟ اگر تفاوت داشت اساس آن چه بود؟

اگر جواب داده شود کارکنان از قبل میدانسته اند که بن عیدی پرداخت میشود این بدان معنی است که همه کارکنان کار خود را رها کرده اند و مدام پیگیر دریافتی ها و حق و حقوق خود هستند. و شاید هم جواب در این باشد که بی خبری خوش خبری است.

چندین راه برای اطلاع رسانی وجود دارد که در پست های قبلی به آن اشاره کرده ام ولی اراده این کار وجود ندارد. براستی من مانده ام که مشکل در کجاست؟ شما راهنمائی کنید.

امروز 15 فروردین است که من این پست را درج میکنم. و برای بسیاری دومین روز کاری در سال جدید است. هفته گذشته اداره، بسیار تق و لق بود. تعدادی انگشت شمار سر کار بودند و آنهم به دید و بازدید گذشت و خیلی ها نصف روز بیشتر سر کار نبودند. البته جنبه روانی قضیه را فراموش نکنید که وقتی کارکنان ببینند که بسیاری از بزرگان سر کار حاضر نشده اند و کار جدی نیست آنها هم کار را رها میکنند. و این حق بزرگان است که هر وقت خواستند به مرخصی بروند ولی نباید فراموش کنند که آنها الگوی کارکنان هستند.

یک پیشنهاد برای تعطیلات سال آینده دارم. برای استفاده بهینه بهتر است سازمان تا پایان تعطیلات نوروزی یعنی تا سیزده بدر تعطیل باشد. ولی هزینه این تعطیلی را هم کارکنان بپردازند و هم شرکت. هر دو از خودگذشتگی داشته باشند. کارکنان سختگیری نکنند و سازمان هم خست به خرج ندهد. بلکه تعطیلی اعلام شود و نیمی را کارکنان مرخصی بگیرند و نیمی را سازمان کارکرد تعریف کند. به نفع هر دو طرف است و آنگاه وقتی دوستان سر کار بیایند استراحت کافی کرده اند و کاملا فرش(Fresh) و سرحال هستند و بطور جدی به کار مشغول میشوند.

بنا بر اطلاعات موجود امسال که سال 1389 شمسی باشد 52 روز جمعه داریم و 52 روز پنجشنبه و 20 روز تعطیلات رسمی که سرجمع آن میشود 124 روز که ما سرکار حاضر نمیشویم مگر آنان که شیفت کار هستند و یا میخواهند کار مضاعف کنند. هر کارمندی تقریبآ 26 روز هم حق مرخصی طلب کار است که معمولا استفاده میکنند و بعضی از کارکنان مرخصی هم کم میآورند. پس 124 + 26 میشود 150 روز. و تعداد روزهای کاری برابر است با 150-365=215 روز.

بنابراین میزان ساعات کار ما برابر است با 215*8 = 1720 ساعت در سال 1389. که اعتقاد من بطور خوشبینانه بر این است که ساعات کار مفید و بهره ور ما برابر است با 0.70*1720 = 1204 ساعت.

حالا ما مانده ایم و 1024 ساعت کار مفید و تعدادی زیاد پروژه که باید انجام دهیم. این گوی و این میدان. ببینم آخر سال چه کرده ایم. خدا به شما قوت دهد و توانائی.

و در این میانه، این مدیریت است که باید انگیزه لازم را در کارکنان ایجاد کند تا عاشقانه به کار پردازند. و این عاشقانه کار کردن است که آثاری ماندگار برجای میگذارد. و گرنه صرفا کار کردن و انجام وظیفه اتلاف عمر گرانبها ست. که در آخر کار مرا به آنجا رسانده است که غمگنانه آواز بردارم که:

نه تفکر ، نه تعمق و نه اندیشه دمی

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخره گی

چه توانی که ز کف دادم مفت

من نفهمیدم و هیچکس نیز مرا هیچ نگفت

از درد سر خود در ابتدا سخن گفتم. تا ببینید چه گوشتی از من در نگهداری این وبلاگ آب میشود و من هم شده ام مصداق آنکس که درد نداشت، سوزنی به خود میزد و میگفت آخ. و تازه دوستی قدیمی در جمعی گفته است که این احمد وبلاگ نویس بیکار است و از این هجو نامه ها در اینترنت بسیار است. و به او گوشی و اهمیتی ندهید. جهت اطلاع شما بگویم که من یک دقیقه از ساعات کاری شرکت را برای این وبلاگ هزینه نکرده ام. بلکه از ساعات استراحت و تعطیلات خود برای آن هزینه کرده ام و انصاف هم با شما که آیا این وبلاگ حرفی برای گفتن دارد یا نه؟

در هر پستی مواردی انتقادی و پیشنهادی هست که شما میتوانید نسبت به آن قضاوت کنید. منجمله در همین پست که حتمآ نظر بدهید.

یک نکته را نیز بگویم که ده ها مورد در ذهن من هست که پیرامون آن بنویسم و منتطر فرصت مناسب هستم. و بعض دوستان خیال نکنند که من به ته خط رسیده ام. تازه کار من شروع شده است و اگر قرار باشد ننویسم دلایل دیگری خواهد داشت که افکار جور و واجور آن را در یک پست برایتان خواهم نوشت.

قبلا از یادداشت برداری برایتان نوشته ام و حالا یادداشتی را که در روز سیزده فروردین1388 یعنی سال قبل در دفترم نوشته ام برایتان مینویسم که خالی از تفنن نیست. البته یادداشت های فراوانی هم از دوستان و محیط کار دارم که میماند برای بعد. شما هم برای خودتان بنویسید روزی به کارتان آید.

امروز13 فروردین 88 به تنهائی در پارک قدم زدم.هوای آفتابی و فرحبخشی بود. همه آمده بودند تا سیزده را بدر کنند. زاینده رود کم آب شده بود و مردم جائی پا گذاشته بودند که قبلا هرگز پا نگذاشته بودند. آری کف رودخانه قدم میزدند و شاید در کنار آب کمی که جاری بود حسرتی در دل داشتند و خیلی ها همچون من افسوس خورده اند. (البته امسال که سال 89 باشد رودخانه پر آب است و آدمی خوشحال و به وجد میاید.)  بعضی ها قلیان چاق میکردند و بعضی قلیان دود میکردند. دختر بچه ها بدمینتون بازی میکردند. تعدادی، دو درخت نزدیک به هم گیر میآوردند و طنابی میبستند تا تاب بازی کنند و تاب بخورند. خانواده هائی والیبال بازی میکردند بساط کباب و جوجه هم راه افتاده بود. بازار ورق بازی هم گرم بود و اکثرآ حکم میزدند. حکم ایرانی. خانواده ها دور هم نشسته بودند و صحبت میکردند و میخندیدند ، فارغ از سیاست. دختر بچه های در سن بلوغ با هم نشسته بودند. همه بدنبال آب بودند. و در فکر تهیه نهار. دم ظرفشوئی که یک شیر آب بود همه ازدحام کرده بودند. شکستن تخمه آفتابگردان هم که کار همه شده است. و هرچه مواد خوراکی که از ایام عید روی دست مانده است در این روز مصرف میشود. دو نفر سراغ دستشوئی میگیرند که به آنها آدرسش را میدهم. و آدرس من درست تر از آدرسی است که دیگران به انها داده اند. آنجا هم همه صف کشیده اند در دو صف مردانه و زنانه و منتظر هستند تا خود را راحت سازند و کیفی بکنند و چه کیفی دارد پس از طی یک صف طولانی شاشیدن.البته اگر در صف فراموشت نشود. خیابان های اطراف هم ترافیک سنگینی دارد و روی ماشین ها سبزه است و پلیس سبزه ها را از روی ماشین بر میدارد و نیروهای شهرداری آنها را در کیسه پلاستیک جمع آوری میکنند. در مکانی ماشین ها چمن در قیچی پارک کرده اند که موقع رفتن حتمآ بعضی ها خیلی منتظر و معطل میشوند. بعضی ها در پشت شیشه یادداشت گذاشته اند که در صورت نیاز به جابجائی با شماره همراه ... تماس بگیرید. پیرمردی به تنهائی نشسته و به دور زل زده است و به گذشته ها میاندیشد. به چه فکر میکند؟ به عمر گذشته. به اینکه روزگاری دیگر او نیست تا این فضا و محیط را بنگرد و لذت ببرد. و شاید به بیچاره گی ها و زحماتی که کشیده است و به ایام جوانی میاندیشد. در رودخانه کم آب قایق های تفریحی به گل نشسته اند. خانواده ای یک دارت به درخت بسته و اعضای فامیل مسابقه دارت بازی دارند. نوعروسی در میان فامیل چه دورانی دارد. بعض جوانها هم در کنار نامزد خود دراز کشیده اند و در عالم جوانی اند. همه برای سیزده بدر آمده اند و حتی معلولی را با ویلچر آورده اند. بعضی ها عکس میاندازند و فیلمبرداری میکنند. آه. مردی با سبیل زیبا و کلفت همچون آقای روناسی با قیافه ای جالب که من خیلی میپسندم و یک پکی هم به سیگار میزند از کنارم رد میشود. ای کاش میشد یک عکس با او گرفت. بعضی خانواده ها هم ظهر نشده نهار را کشیده و مشغول خوردن اند.

آه چه سپیدارهای قشنگ و سر به فلک کشیده ای که از روزگاران قدیم به یادگاراند. و هم مردم قبل از انقلاب را دیده اند و هم مردم بعد از آن را. قبل از انقلاب این محل بیشه ای بود و لوطی ها و قماربازها و ... ساعاتی را در زیر این درختان سپری کرده اند و شاید هم کشاورز زحمت کشی که آنها را آب داده است. ماشین ها و اتوبوس ها به سرعت از هم سبقت  میگیرند و یک موتور سوار دوپشته ، تک چرخ میزند که چه بی عقلی بزرگی است و همین هاست که میگویند سیزده، نحسی میآورد و نحسی سیزده ما را گرفت و گرنه سیزده نحسی ندارد. عملکرد ما آن را نحس میکند.این نوشته ها به درد چه کسی میخورد غیر از یادی از گذشته در آینده که آن را میخوانم.

اگر بد بود یا با بی ادبی همراه مرا ببخشید برای دل خود نوشته بودم و امروز پس از یکسال آن را برای شما درج کردم.

براستی در سیزده بدر امسال (89) یکی از همکاران قدیمی فولاد مبارکه را دیدم که فرزند نوجوان و بازیگوشش را دنبال میکرد که او را گوشمالی دهد. او را گرفت و به قول اصفهانی ها دو سقلمه هم نثار او کرد. نام او را نمینویسم چون آنانی که به دنبال احمدند با یک تلفن از او سؤال میکنند که چه کسی را دیده و او میگوید احمد را که من باشم. او به ایریسا نیامد و امروز از نظر مالی بسیار جلوتر از ماست که آمدیم و کار کمتری هم کرده است و از اینکه در فولاد مبارکه ماندگار شده اظهار خوشحالی میکند. شما که به ایریسا آمدید چه احساسی دارید؟