راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

سنگآب من
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: تولد وبلاگ ،منابع انسانی ،تصاویر ،نامه ها

روز دوشنبه 16 فروردین هوس کردم که از روی سی و سه پل به دفتر شرکت ایریسا بروم همانطور که میدانید برای رفتن به محل شرکت یک مسیر آن است که خود را به میدان انقلاب برسانی و سی و سه پل را پیاده و قدم زنان طی کنی و در ابتدای چهارباغ بالا سوار تاکسی شوی و دم ایستگاه مترو که در حال خاکبرداری هستند پیاده شوی و عرض خیابان را طی کنی و وارد کوچه هدایت شوی. ولی جالب برای من سنگ آبی بود بر روی سی و سه پل. سنگ آبی که عکس آن را برایتان میگذارم.


 

در همان ابتدای سی و سه پل، سمت چپ در دهانه سوم یک سنگ نوشته نظرم را جلب کرد. نزدیک رفتم یک سنگ آب در آنجا نصب شده بود. احتمالا در همان زمان که پل را ساخته اند. آری یک سنگآب میبینی که آنرا وقف کرده اند. و نوشته ای روی سنگ حک شده بود. از آن نوشته عکسی گرفتم و به را افتادم. هوا مطبوع و خنک بود و چه حالی داشت قدم زدن یر روی پل در آن خنکای صبحگاهان. رودخانه هم پر آب بود و آب در تمام دهانه های سی وسه پل جاری بود. در سال قبل رودخانه خشک بود و من از کف رودخانه پیاده روی کردم و در زیر دهانه های پل نوع ساخت را مشاهده کردم که در روزهای عادی که آب روان است نمیتوانی آنها را ببینی. اما عکس من خوب نشده بود و مجبور شدم فردای آن روز هم همان مسیر را طی کنم تا یک عکس بهتری بگیرم و در وبلاگ بگذارم. و جالب تر متنی بود که بر پیشانی آن سنگآب در سه خط کنده کاری شده بود و آن نوشته را من چنین خواندم:

"وقف حضرت عباس نمود خادم

علی درویش این سنگ آبرا حرکت دهنده

بلعنت خدا و رسولش گرفتار شود."

شاید روزگاری دراز در این سنگ آب میریخته اند و رهگذران از آن آب می آشامیده اند و الان سالیانی است که دیگر آب خوردن در این محل کارآئی ندارد و بهداشتی هم نیست. و کسی هم آنرا تخریب نکرده است چون سنگ روی یک اثر باستانی نصب شده است و از طرفی وقف هم شده است.

نمیدانم آیا کسی تاریخچه این سنگ آب روی سی و سه پل را ثبت کرده است یا خیر؟ بهتر است همکار عزیز آقای امیر عرب بیگی که وبلاگ گابیه را اداره میکند در این رابطه مطلبی بنویسد که لینک وبلاگ خوبش را در سمت چپ همین صفحه در پایین میبینید.

وبلاگ راه ایریسا سنگآب من است و من به وبلاگ راه ایریسا میاندیشم که آیا این وبلاگ هم ماندگار خواهد شد. و آیا اثری بر آن مترتب خواهد بود؟ این وبلاگ راه اندازی شد تا مسئله کمبود ارتباطات را حل کند. ارتباط کارکنان با کارکنان، کارکنان با مدیران و مدیران با مدیران.

وبلاگ راه اندازی شد تا هر کارمندی آشکار و نهان مشکل خود را بتواند بیان کند و مدیران برای آن مشکل راه حلی بیابند. مشکلات و کمبودها در هیچ سازمانی اندک نیست و آنان که در امور دقت دارند و ذهن هشیار این کمبودها را میبینند و بیان میکنند و از اینجا به بعد همگان باید برای برون رفت از مشکل راه حلی بیندیشند.

از دادن نظر و پیشنهاد نترسید. شاید پیشنهاد شما را امروزه کسی نفهمد یا وقعی ننهد ولی باشد که آیندگان آن را یک پیشنهاد و تئوری خوب در عرصه مدیریت تلقی کنند. من هم برای خودم حرفهائی دارم. حرفهائی که خیلی ها با آن مخالفند اما من آنرا باور دارم. مثلا من بر این باورم که مدیران امور و سرپرستان باید انتخابی باشند. بر این باورم که مدیران و سرپرستان باید مورد قبول کارکنان زیر دست باشند. البته این بدان معنی نیست که مدیران فعلی مورد قبول زیردستان نیستند.

اگر کارکنان از بین افرادی که داوطلب برای مدیریت یک واحد هستند و شرایط لازم را هم دارند و مدیر عامل هم آن افراد را تآیید میکند یک نفر را برگزینند به نظر شما چه مشکلی پیش میآید؟

به من نگویید در هیچ کجای دنیا یک شرکت خصوصی را اینگونه اداره نمیکنند. ایریسا یک شرکت خصوصی نیست که چند نفر شخص حقیقی آن را تآسیس کرده باشند. کارکنان ایریسا بر توانائی تک تک کارکنان واقف اند و میدانند چه کسی دلسوز است؟ چه کسی تجربه دارد؟ چه کسی متخصص است؟ چه کسی تجربه مدیریت دارد؟ چه کسی میتواند با کارکنان تعامل داشته باشد؟ و وقتی خودشان انتخاب کنند، تبعیت هم خواهند کرد. اگر تصمیم با من بود حتمآ این کار را میکردم. البته مدیر انتخابی باید بتواند با مدیر عامل هم بخوبی کار کند.

به هر حال افکاری هم برای اداره این وبلاگ دارم و دلم نمیخواهد خودم به تنهائی آن را اداره کنم. ای کاش همانطور که قبلا اعلام کرده ام یکی دو نفر پیدا می شدند و برای این وبلاگ مطلب مینوشتند. افکار زیر تاکنون مرا مشغول داشته است:

1.       وبلاگ را رها کنم و خودم را هم معرفی کنم.

2.       وبلاگ را رها کنم و خودم را هم معرفی نکنم.

3.       خودم را معرفی کنم و همچنان وبلاگ را اداره کنم.

4.       وبلاگ را به امور اداری بسپارم ، هر کاری که خواست بکند.

5.       وبلاگ را به روابط عمومی بسپارم ، هر کاری که خواست بکند.

6.       کلمه عبور وبلاگ را برای مدیر عامل ایمیل کنم و صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

7.       وبلاگ را به جمعی از کارکنان خوش ذوق و با اراده بدهم و هر تصمیمی که خواستند بگیرند.

8.       وبلاگ را حذف کنم و بقول آن لر نه خانی آمد و نه خانی رفت.

9.       وبلاگ را همچون یک قمر مصنوعی رها کنم و هیچ UPDATE نشود و همچون آن سنگاب بماند بدون تغییر.

و در همه حالات فوق شتر دیدی ندیدی.

به نظر شما چه کار باید کرد و فکر میکنید من کدام راه را خواهم رفت؟

این وبلاگ مؤثر است. شما نظر خود را بدهید. مدیران آن را میخوانند و اگر اکثریت از ایده ای پشتیبانی کرده باشند ، آن ایده را اجرا خواهند کرد. من نشانه های آن را میبینم و برای شما در آینده از اینگونه نظرات پذیرفته شده خواهم نوشت.

و حالا دقت شما را به چند خطی از یک ایمیل که دوستی دیرینه از پایتخت برایم فرستاده جلب میکنم:     

احمد آقا سلام

سال نو مبارک امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و سلامتی را آغاز کرده  باشید.خوشحالم که باهمه مشکلات همچنان استوار و پایدار هستید و اقعاً به شما افتخار .میکنم

مطمئن باشید که همه مطالب به اطلاع مدیرعامل رسانده خواهد شد.

از طریق آقای مهندس .... ) چون خودم شاهد یکی از موضوع ها بودم.)

در ضمن واسه بن های عید و اطلاع رسانی نوشته بودید واقعاً این مسئله دردناکی است

هرکسی جق دارد که بداند و برنامه ریزی کند.

من در بعضی جمع ها که هستم وقتی صحبت از راه ایریسا میشود. دوستان میگویند وقت خواندن ندارند. و لی به نظر من وانمود میکنند که نمیخوانند. زیرا واهمه ای دارند. انگار با یک جزامی برخورد داشته اند. رودربایستی نکنید و بگویید که میخوانید. من نگران و ناراحت نمی شوم صریح باشید بگویید میخوانم یا نمیخوانم. دفاع کنید یا محکوم. مسایل باید شفاف باشند. نقد کنید و تحلیل.

حداقل بگذارید این وبلاگ باعث تفریح و خنده و سرگرمی خودمان باشد. و به اطلاع دوستان (مخصوصا کانادا و استرالیا) برسانم که این روزها قدم زدن در راستای چهارباغ بالا چه حالی دارد.جای شما خالی و سبز. نهار را میخوریم و خریدی هم انجام میدهیم و یک بستنی هم از بستنی فروشی "رضا بستنی" که جدیدآ در کنار قصابی و اسباب بازی فروشی و در نزدیکی رستوران خوانسالار باز شده است میخریم و در حال بستنی خوران با دوستان وارد شرکت میشویم و بعضی ها با عجله که خود را به دستگاه کنترل عکسبرداری برسانند و زمان عکس اولیه و در هنگام خروج و عکس ثانویه در هنگام ورود زیاد نباشد که برایشان غیبت و فرار از کار تلقی نشود و به غضب کنترلچی گرفتار نیایند.

یاد بچه گی ها بخیر که حسن بستنی محله ما با گاری دستی حامل بستنی از صبح زود تا غروب آفتاب در کوچه های پر از گرد و خاک داد میزد " شیر و خامه داره بستنی – حالت میاره بستنی .سر شیر روغنه بستنی." و ما از دستهای چسبناک و کثیف او یک بستنی به قیمت یک ریال میخریدیم و لیس میزدیدم و چه کیفی میکردیم در عوالم بچگی. اما آن کجا و بستنی حالا کجا؟ او حسن بستنی بود و این رضا بستنی. که بستنی اش ایتالیائی است و این هم تبلیغ رضا بستنی که فردا مواجب ما را حواله کند.

البته حرف های ما همه اش جدی است و جدی تر هم خواهد شد. والسلام و شد تمام. شد تمام و والسلام.