راه ایریسا ------------------------------- The Way of IRISA

این وبلاگ بر این است تا با تجزیه و تحلیل رویدادها و تصمیمات اتخاذ شده در شرکت بین المللی مهندسی سیستمها و اتوماسیون ( ایریسا ) راه مناسب پیشرفت شرکت را فراهم سازد

دسا و پریسا
ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: سرگذشت ،تاریخچه ایریسا ،منابع انسانی ،امتیازات کار در ایریسا

این پست توضیحی است بر بعضی مسائل و نه توضیح المسائل. که دومی کار من نیست بلکه کار حوزویان است و برای عامه نوشته میشود و نه متخصصین. من برای کارشناسان ایریسا مینویسم که هر یک خود یک کارشناس و تحلیل گر هستند. و قصدم این است که بعضی موارد را شرح دهم.


1.    بعضی همکاران که دلشان لک زده است برای رفتن به مجتمع فولاد. فکر میکنند آنجا حلوا قسمت میکنند. من که بخیل نیستم و امیدوارم که کارشان درست شود و به سلامتی رحل اقامت در فولاد افکنند.

2.    قدیمی ها بعید میدانم که علاقه ای به رفتن به فولاد داشته باشند چون حقوق بالائی به آنها نمیدهند و حقوق ایریسا چرب تر است. و از طرفی وابستگیشان به ایریسا بیشتر است.

3.    کارکنان کم سابقه علاقه بیشتری برای رفتن دارند چون از نظر حقوقی برایشان چندان فرقی ندارد و بالاخره پس از چند سال هم حقوق و مزایایشان خوب میشود.

4.    اگر کارکنان موفق به رفتن به فولاد شوند دو حالت پیش میآید یا پروژه فولاد مبارکه را همچنان حفظ خواهیم کرد و یا آن را از دست خواهیم داد. اگر پروژه را حفظ کنیم که بی خیال باشید و زیاد فکرش را نکنید. و اگر پروژه را از دست بدهیم از حالا باید مدیران به فکر آینده باشند و خود را برای یک طرح و برنامه جدید آماده کنیم که "علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد". و شاید بدک نباشد اگر نفت خود را از دست بدهیم. و در این حالت باید مورد 5 را در نظر داشته باشیم.

5.       اگر طرح انتقال کارکنان پیمانکاری به فولاد مبارکه برای شرکت ایریسا هم عملی شود. آنگاه ممکن است این طرح دامان ما را در ذوب آهن و فولاد خوزستان هم بگیرد. و اگر تا حالا با طوفان و سیل دست به گریبان بودیم از این پس با یک سونامی از نوع کاترینا مواجهیم.

6.    مدیران فولاد مبارکه باید عاقل تر از این باشند که تن به انتقال کارکنان شرکت ایریسا به فولاد بدهند اما بعید هم نیست که مجبور به آن شوند با توجه به فشاری که کارکنان میآورند. و گویند "عقل که نباشد جان در عذاب است."

7.    انسان ها سود جویند و نفع خود میطلبند و به دنبال رفاه خویش اند و اگر اینجور نباشند پیشرفتی در کار نخواهد بود و ما مجبور به درجازدن خواهیم بود و از طرفی همین منفعت طلبی آغاز مناقشات و درگیری انسانهاست. پس بهتر است تعادل و میانه روی را حفظ کنیم. که این جملات هم از آقای "دو ریال" برگرفته شد.

8.       مدیران ایریسا باید محیطی را من حیث المجموع فراهم کنند که کارکنان به محیط کاری خود افتخار کنند و حاضر به ترک آن نباشند.

9.    فشارها موجب شد که مبلغ بن غذای روزانه در اصفهان از 30000 ریال به 45000 ریال افزایش یابد. موضوعی که نزدیک به 2 سال قبل تنها از 28000 ریال به 30000 ریال افزایش یافته بود.یعنی فقط 2000 ریال افزایش. "تا نگرید طفل کی نوشد لبن . تا نگرید ابر کی خندد چمن".

10.  ظاهرآ قرار است که حقوق ها هم افزایش خوبی داشته باشد. که امید است امور اداری اطلاع رسانی درستی بکند و همراه پرفراژ حقوقی اردیبهشت ماه به آگاهی برساند.

11.  در مجموع اگر کارکنان راضی باشند هوس رفتن نمیکنند. و اندکی از کارکنان ناراضی هم میتوانند شرکتی را زمین گیر کنند. شاهد مدعا داستان پایانی را بخوانید. " داستان دسا و پریسا".

اما در رابطه با استخدام و نظریاتی که دوستان بر پست قبلی نوشته بودند نکاتی را یاد آور میشوم:

1.    دوستان با هم مشاجره و جر و بحث نداشته باشید. و شخصیت افراد را زیر سؤال نبرید. انتقادات اصولی را مطرح کنید. با آبروی دیگران بازی نکنید و بدن دیگران را هم نلرزانید.

2.    از ابتدا در ایریسا استخدام همزمان زن و شوهر ممنوع بوده است و البته جائی این مورد ثبت نشده است. و این هم از ابتکارات دکتر بود.

3.     برخی از زنان و مردان همکار پس از استخدام نسبت به ازدواج با یکدیگر اقدام کرده اند و تعداد آنها هم قابل توجه است. و وجود زن و شوهر هم در شرکت اشکالی ندارد.

4.    افرادی که استخدام میشوند اگر بر طبق ضابطه و آیین نامه جذب شده باشند، دیگر مهم نیست که معرف آنها کیست؟ یا پارتی آنها چه کسی بوده است. مهم شخصیت و شایستگی خودشان است.

5.    چه اشکالی دارد که پدر یک کارمند ، مدیر اداره گمرکات باشد. یا ریاست اداره مالیات بر درآمد باشد؟ یا مدیر کل اداره بیمه باشد؟ یا ریاست یک بانک باشد. من که اگر یک شرکت خصوصی داشته باشم پس از اعمال ضوابط استخدام کسانی را استخدام میکنم که پدر با نفوذی داشته باشند و از طریق آنها مشکلات شرکتم را رتق و فتق کنم. پس زیاد سخت نگیرید و حسادت هم نکنید.

6.    در رابطه با استخدام های اخیر از امور اداری درخواست میکنم که پس از آنکه با تمام داوطلبان در یک بازه زمانی مصاحبه شد، نیروهای مورد نظر را انتخاب کنند و پس از هر جلسه استخدامی کسی را انتخاب نکنند شاید در جلسه بعدی افراد بهتری پیدا شوند.

7.    و براستی ما به اینهمه کارمند نیاز داریم؟ اگر آری توجیهش کو. بگو فشار. و اگر توجیه ندارد پس بهره وری اینهمه نیرو کجا شد؟ بهره وری مسئله  ما است.

بقیه توضیحات باشد برای یک وقت دیگر. حالا برویم سر داستان. یک داستان واقعی.

داستان دسا و پریسا

یکی بود یکی نبود. شرکتی بود به نام دسا که برای شرکت مبارک کار میکرد. برو و بیائی داشت. و قرارداد خیلی خوبی هم با مبارک داشت. جهاز سخت افزاری و نگهداری آن را بر عهده داشت. و با شرکتی خارجی در ارتباط بود و از آن شرکت خارجی پشتیبانی میگرفت و تجهیزات او را هم در شرکت مبارک به کار انداخته بود. کارکنان خوب و دوره دیده ای هم داشت. هم با صفا بودند و هم با سواد. فقط مشکلی که بود سه کارمند ناراضی داشت که به آنها اهمیت لازم را نمیدادند و این سه نفر هم در صدد بودند تا روزی انتقام خود را از دسا بگیرند. و اگر هم از دست دسا ناراضی نبودند، از دست مدیر مستقیم خود خیلی ناراضی بودند. این شرکت چندین سال با مبارک کار میکرد و کارش سکه شده بود.

دسا شرکتی قدیمی بود و پریسا شرکتی نوجوان و زیبا روی. دسا و پریسا با خوشی در کنار یکدیگر زندگی میکردند و بر سر سفره مبارک مینشستند و روزگار میگذرانیدند. دسا در کار سخت بود و پریسا در کار نرم.

نمیدانم چه شد که پریسا تصمیم گرفت کار سخت کند. و شریک خود را دور بزند و خودش بطور تنهائی در خدمت مبارک باشد. آری پریسا کار خود را شروع کرد. عوامل او هم دست اندر کار شدند. پریسا که تخصص سخت نداشت و نمیتوانست به سرعت آن را بیاموزد لذا به اسب تروا پناه آورد و آن سه جوان با صفا و با سواد را تارگت خود گرفت و با آنها وارد نگوشی ایت شد و به آنها قول های مساعد داد و آن ها شیفته شدند و حقوق آنچنانی طلب کردند و شدند یار پریسا.

دسا خلع سلاح شد و از آن سوراخی که نباید گزیده شود، گزیده شد ولی دل به امید دیگر داشت. و آنهم اینکه حامی خارجی اش دیگر تآمین جهاز نکند و واقعآ هم نکرد. مشکل پریسا آغاز شد و اعوان و انصار در صف خارج شدند برای حل جهاز و این کار به سختی و مرارت و انجام شد. البته نه توسط حامی، بلکه شرکتهای دیگر که همیشه به دنبال منافع دلاری هستند.

بین دسا و پریسا مفارقت افتاد و دسا از مبارک جدا شد و الان به سختی روزگار میگذراند و به بخور و نمیری ساخته است و پریسا آن بحران پشت سر گذاشت.

داستان خلاصه کردم و نتیجه گیری و درس آموزی هم با خودتان. درس اخلاق یا غیر اخلاق. و اینکه هر دستی بدهی روزگاری پس میگیری. و اینکه اینهم نشد رسم رفاقت و رقابت.